برای پدر

یادگاری لب فرو بند و مگو آنچه از یار سفر کرده ام است که تمام دنیا به کلامی بند است به نگاهی بسته است ...ای پدر

بغض روی ثانیه هایم راه می رود

جسارت میخواهد!!!

نزدیک شدن
به افکار دختری

که روزها....

مردانه
با زندگی میجنگد...

اماشب ها...

 

بالشتش از هق هق های دخترانه اش خیس است!!

 

از بیرون همه چیز روبراه است

اما هرنفس درد است که میکشی!

معنی حسرت رو توی هیچ کاغذی نمیشه نوشت...

روی هیچ
صفحه ی سفیدی نمیشه تایپ کرد...

با هیچ
زبونی نمیشه توضیح داد....

حسرت خلاصه میشه تو همین فاصله ی من و تو

 پدر....

خوابم نمی برد

بغض

روی ثانیه هایم راه می رود

دوباره تو را کم آورده ام

تو را

و عطر صبوری هایت را

کودکانه در آغوشم بگیر

به یادروزهای دوران طفولیت

که بهانه گریه ام گرسنگی بود

میخواهم به جایش برای دلتنگی ام گریه کنم


 

...

 

 

 

به
امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩
تگ ها :

اندوه تو از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

 برای آنکه باید باشد و نیست...

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
تگ ها :

دریایی تراین سیلابی ای اشک

چی بنویسم واسه تو تا بدونی چه حالیم؟

چطور پنهون کنم بغض تو نوشتهام که نشکنه دلت؟چطور باید غم چشمامو از
نگاه ها قایم کنم؟ خستگی هامو از صدام چطور باید پنهون کنم؟

بسه دیگه جنگیدن

تموم کن این فاصله رو

 دیگه نمی خوام پنهون کنم غصه هامو جونم رسیده به لب.

نه ...

نه ...

هیچی نگو...

آروم ام نکن...

دیگه چشمام رسوا شده اشک ها دیگه تاب ماندن ندارن  درست مثل من که دیگه تابی  برای ماندن ندارم.

حیران شده ام

تو که آزاد و رهایی و سبک بال

 من اسیرم ..اسیر دنیا .منه بی پر و بال

اینجا برام مثل قفس تنگ و تاریکه 
بابا...من دل بریده ام از هر کس و ناکس جایی که هر کسش به فکرخودش است چه
ارزشی برای ماندن داره .خدایا ...خدایا سخت شده واسم .داغ یتیمی ویران گر روحم شده.

خدایا به دست  پدرها بقدری توان بده که دست نوازشگرشون رو بر سر یتیمان
بکشنند و محبتشان را دریغ نکنند

خدایا به  دل  فرزندان بقدری مهر ومحبت بده که دستان پر از لطف پدران رو ببوسند و برسر بگذارن

و من در سر دارم هوایت را ..نگاه مهربان و  صدای آرامش بخشت راپدرم .تو ماه منی گل همیشه بهارمی

چه بر خاک و چه در خاک

کاش برسم به دیدارت .

برام سخت تر از قبل شده دوریت

کاش برسم به دیدارت

کاش برسم به دیدارت

کاش برسم به دیدارت

 

 

 

به امید  روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها : پدر

گوش کن بابا...

 

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

 

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

 

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش
کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام
، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

 

 

 

به امید روز وصال

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
تگ ها :

بابا خسته ام

خسته ام ازحرف هـای تکراری  

 خـسته ام ازلبخـــــند اجباری

خسته ام ازبغـــض های بیهوده   

 خسته ام ازغم های نیاسوده

خســته ام ازتلخی شـــــبــــها   

خســـــته ام ازدیدن رویـــــــا

خســـــته ام بـــــس کشـیـــدم غـــم هـرنـاکـسی

خــــــسته ام بس کـه نـالــــیدم دربـــــی  کسی

خسته ام ازقلبـــــهای دردست ها بازیـچــه شده

خـــــــسته ام ازقلب های شـکسـتـه درمان نشده

خســــته ام ازگـــــریــــــــه هــــای زار وزار

 
خسته ام ای خدا؟چــرامنــونمیرســونی به دیـدار؟

چرازمــــونه بد شده؟  

مگــــــــه اخرش کجاست؟

که جـــــــوون ها ناپاک شدن؟

مگه همه آخـــــــــرش خاک نشدن؟

اونی کــــــه شعار میداد!!!

پول داره ازهـــــــمه سرتره...

چـــــی شده؟حــــالا کجاست؟

آیاتوقـــــبربه ســـــــرمیبره؟

اونـــی که یه روزهمدمم بود

وصــــله این تنم بود

بااینکه الآن توخاکه...

اما خیلی خیلی پاکه پاکه...

راهش همیشه جاوید...

کسی مثل اون ندید...

دوستش دارم چون پاکه...

هرچندالآن توخاکه...

 

 

 

 به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦
تگ ها :

بهم بگو چرا جنگیدی بابا؟

خیلی خسته ام ...

اصلا دلم نمی خواد به خودم و به تو بابا دروغ بگم ..بابا
خسته شدم از بسکه کار میکنم و آخرش هیچ

خسته ام از بسکه صدات میکنم و آخرش هیچ...

امشب اصلا حالم خوب نیست بابا...هم یه عالمه دل تنگتم هم یه
دنیا خسته ام از آدم ها ..از روزگار

از کسانی که از آدم های دیگه سوء استفاده میکنند .

خسته ام از آدم هایی که به خاطر پول حاضرند از هر
بینوایی  خواسته های غیر معقول داشته باشند
.

بابا خیلی ناراحتم اینجا هیچی جای خودش نیست ...هیچکس
اونجوری که ادعا میکنه مهربون و سخاوتمند نیست .

هیچکسی راست نمیگه دنیای من پر از دروغ شده 90% درصد آدم
هایی که ادعای مسلمون بودن دارند هر روز بیشتر ظلم میکنن و غرق فساد میشن .

خدایا به فریادمون برس ما چه به روز هم می آوریم...

بابا اگه قبلا میگفتم برگرد حالا باید اعتراف کنم که الان
بهت غبطه میخورم .حالا می خوام بگم بابا برنگرد فقط واسه من هم دعا که پیشت  بیام و  هر چه زودتر از این دنیای فاسد  خارج بشم.

بابا خیلی دلم میسوزه .وقتی میدونم واسه چی تمام عمرت با
عذاب نفس کشیدی ...بابا چی فکر کردی و چی شد...؟

بابا  تو  و هم سنگریهایت که از اون بالا به ما نگاه
میکنید ؟!

توی دلتون چقدر احساس پشیمونی میکنید؟

بابا چقدر توی ذهنتون به آرمان هایی که به خاطرشون با همه
دنیا با همه چیز حتی نفس خودتون جنگیدید و الان میبینی نتیجه اش چی شده...!!! بابا
بگو به من چقدر با دیدین دنیای من گریه میکنی؟

بابا اگر تا الان هر چی صدات زدم" بابا" اما با
صدای مهربونت جوابمو ندادی...اما حالا بگو بهم بابا ..با صدای بلند داد بزن تا
صدات تا عمق وجودم بره بگو بابا ...بگو چرا رفتی؟ چرا..؟ به خاطر چی بهترین سال
های پدرمو... کسی که  عزیزم بود و تنها
امید و اعتبار زندگیم بود و اینجوری دچار درد کردی .

تا چشم هام باز شد و دنیا رو دیدم تو رو با کپسول اکسیژن
دیدم و  ....تا صدات به گوشم رسید همیشه با
چندین بار صرفه کردن بهم  گفتی جان بابا...

بگو بهم ....بگو داره عمق وجودم میسوزه  ...بگو شاید تو بتونی آروم کنی داغ تو سینه ام
رو خاموش کنی  ...

 دنیایی که نه
مردانش مثل گذشته با غیرت اند

و نه

زنان و دخترانش به نجابت و مهربونی گذشته ...

 

چه کرده ایم با خود...

خدایا به فریادمون برس.چرا که جز شما هیچ نجات دهنده ایی
نیست.

 

 

 

   به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

خونه ی ما بعد از مسافرت طولانی بابا..

خونه ی ما بعد از مسافرت طولانی بابا..

درب چوبی شکسته

 انگار با رفتنت قلبش شکسته

پنجره های خسته

طوفان تنهایی

غبار یتیمی

نشسته بروی گنجه اتاق

همون جایی که هست جانماز قشنگت

همون مهر شکسته کربلائی

 کتاب دعای کمیل

 و

 جا پای  اشک های شبانه ات بروی  صفحه هاتش

عطر تنت روی تمام  دیوارهای خونه نقش دلتنگی زده

کپسول اکسیژن همون که میگفتی هم نفسته  پر از غبار

انگار هم نفست هم مثل تو بی نفسه

گوشه هایی از سقف خونه ریزش کرده

ستون خونه ترک عمیقی خورده

نور شمع

همون که کنار عکسته

منعکس شده در قطره های اشک مادرم

صدای خس خس ریه ها ت انگار تنها ساز این خونه بوده

که حالا دیگه بی صدا شده

چند یادداشت... پشت عکس های جبهه

با شعری که یه گوشه اش نوشته

 

 

شکستن بال و پرم در قفس انداختنم "

 

                                   چه درقفس باشم چه بیرون زقفس

 

کی کنم پرواز بااین بال وپر شکسته ام

 

                                خوشا شهیدان رفتن به مقصد رسیدن

خدایا !من هنوز به لطف تو به امید پرواز نشسته ام"

 

هوای دلم ابریست پدرم

....

و من...

....

میبارمو میبارم و میبارم

 

 

 

 

 

 

 

به امید روز وصال

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
تگ ها :

چهارشنبه سوری و حال و هوای من تو این روز ها

 

 

سلام بابا...

نمی دونم چرا تا می خوام باهات حرف بزنم اشک هام میریزه
.نمی دونم چرا تا اسمت رو میارم بابا...دلم میگیره.نمی دونم بابا  چرا امشب داغت تو سینه ام شعله ور شده..

ای خدا...

ای خدا..

ای خدا...

تو این شبهایی که همه شادن من کنار جانمازم گریه میکنم...

تو این شبهایی که همه اعضای خانواده اشون کنارشونه من ومامان
کنار عکست تنهاییم...

بابا...

الان باید مثل هر پدری توی خونه باشی

نگو این عید هم بدون بابام

نگو بازهم کنار سفره هفت سین امسال یتیم ام

نگو بابا

باید باشی

 نگو نمیشه.

بابا امشب شکسته در گلویم بغض کهنه

بعد تو چی میخوام از دنیا..؟

 

دیشب مامان خوابتو دید.خواب دید برگشتی خونه ...ساکتی و فقط
به من نگاه میکنی..

.قربون قدمت بشم .بابا برگشتی ؟...برگشتی سوختنم رو ببینی.؟..ببین
بابا...نگاه ام کن..خوبه.. خوب ..نگاهم کن. الهی من دورت بگردم ..ببین زانو به
آغوش ام کشیدم... با رفتنت نصیب ام ناله و فریاد کردی

بابا بیا بشکاف ببین تو قلبم چقدر جای زخم هست...

آه بابا...بابا...

فدای قد و بالات بشم..

قربون چشمهای مهربونت بشم که الان زیر خاک

قربون دست هات بشم.دست های تو زیر خاک رفت تا دست های پدر
های دیگه زیر خاک نره ...تا این روزها اون ها با دست هاشون به عزیزانشون عیدی بدند

بابا تو رفتی ...تا منو امثال من تو دنیا بمونیم..

چقدر صبوری عزیزم...چقدر صبوری کنم

بابا تو رو خدا بیا امشب برگرد بخدا قول میدم دختر خوبی
باشم.بزار دست هاتو لمس کنم .بزار توی بغلت زار بزنم

بزار اشکهام رو پیراهنت بریزه....بزار بشنوم صدای قلبت
رو...بزار حس کنم گرم های نفس کشیدنت رو...بزار باهات درد و دل کنم بزار بگم چی
کشیدم تو مدتی که نبودی ...بزار بگم در حق دلم چقدر ظلم کردن...بزار بگم  دوستت دارم ..بزار بابا صدات کنم و تو جوابمو
بدی...امشب تو گوشم صدای آوازه ..امشب همه شادن آخه چهارشنبه سوریه...من با صدای
بلند گریه میکنم اما صداش به گوش هیچکسی نمیرسه ...

 

تا کی باید پیراهنت رو در بغل بگیرمو خاطراتت رو مرور
کنم بابا....

دلم تنگه خنده های بچه گونمه...یادش بخیر عیدهایی که بودی و
اولین بوست رو عیدی بهم میدادی....

این روزها جات خیلی  خالیه بابا....

ای خدا...

ای خدا...

 

 

 

به امید روز وصال

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
تگ ها :

تموم دل خوشی هامو تو با رفتن گرفتی

هیچکی برای من مثل تو نبوده  بابا...

تو که اینو می دونی

دل من خون شد وقتی رفتی تو که اینو میدونی .

میدونم واست تکرار شده قصه تلخ حرفهام

اره تو اینها رو خوب می دونی

من هم اینو خوب میدونم تو دیگه رفتی .امشب دیگه واسه تو نمیگم تا بدونی واسه دلم میگم که بدونه

دل من ...

گریه کن اره تو میتونی .تو گریه کن  آخه تو باید بدونی تو باید طاقت بیاری .دل من  باید بدونی دیگه بابا برنمیگرده به خونه تو باید طاقت بیاری دیگه واست هیچکی بابا نمیشه

گریه کن اره تو میدونی چه حالی بودم وقتی با چادر سفید سر سفره عقد از بابا اجازه گرفتم و عروس شدم .بابایی که دیده نمیشود اما عطر وجودش منو غرق اشک کرد

دل من گریه کن...

 اره میدونی اشکهام چطوری صفحه های قرآن رو خیس کرد.دل من باید بدونی چه دردی داره وقتی با بغض بگی با اجازه ی پدرم ....اره تو میدونی چه بغضی تو صدام بود

بابا ...

مبادا با خوندن نامه ام گریه کنی .من اینا رو میگم واسه دل ام تا گریه کنه آخه اون میتونه اما من نمیتونم ..آخه با این همه گذشت زمان هنوز باور نکرده میخوام امشب بشکنمش .میخوام دل امو خردش کنم تا باورش بشه

اما نمیشه آخه چشم های من هنوز دنبالته هنوز هم چشم به راهته که یه روز در رو باز بکنی نگام کنی بگی بابا تموم شده وقت یتیمیت

چطور دلت اومد بری بابا؟چطور دلت اومد بری و بزاری اینجوری با داغ رفتنت واست بسوزم.چطور دلت اومد بری و داغ و اشک هدیه عروسیم بکنی.

یادته بابا میگفتی واست یه عروسی میگیرم که با همه فرق داشته باشه یادته گفتی بهم خودم دست تو به دست همسرت  میدم ومیگم اینی که دادم بهت یه تیکه از قلبمه حالا نیستی اما بدون عروسیم متفاوت شد با همه .درست همون چیزی که میخواستی .

هدیه من یه دنیا بغض و اشک بی صدا بود

وقتی دستمو به دست رضا دادن با چشم هام فقط دنبال تو گشتم بابا

راستی بابا رضا رو هم تو انتخاب کردی برام؟

آخه همه رفتارهاش شبیه تو .انگار این توئی که روبروی منی .بابا تا این  حد شباهت

که وقتی نگاهش میکنم غرق توهم میشم  خیال اینکه کنارمی .رضا هم مثل تو مهربونه دل اش خیلی پاک و بزرگه ...

دلش مثل تو همیشه تو فکرمه...

بابا  ..

دلم گرفته ای کاش بودی

الان دلم آغوش امن و پر محبت ات رو میخواد..

بابا...

..

.

 

 

 

به امید روز وصال

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
تگ ها :

بابای مهربونم

دلم بی قراره
دلم پره
یه چیزی داره گلومو فشار میده
یه جای خالی دارم که با هیچی پر نمیشه
کجایی؟
چه حس بدی دارم....
حتی نمیتونم بنویسم
بابا قربون دستات برم هر جا هستی دستاتو میبوسم
بابا جون الهی دورت بگردم
اونایی که بابا هنوز کنارتونه خاک پاشو رو چشماتون بذارید و قدرشو بدونین....
ازت دورم
ازت دورم
ازت دورم
داغ دلم کهنه تر شده است
بابا بیا که زخم دلم تازه تر شده است
اشکی مانده گوشه ی چشمم تو را قسم
کمک کن آسمون چشمهام بباره همه وجودم شکست اما بغض ام نمیشکنه
پرواز   تو   کمر    مادرم    شکست
دردت به جون من همه چی تیره تر شده
بگو  که  رفتنت  شایعه  است
 
برادرم   از غمت  پیر تر  شده
بعد تو بابا مردن برای دخترکت ساده تر شده
دلم برات تنگ شده بابایی
دلم داره میپوسه به خدا
فکر نکنی یه وقت یه سال و نیم شده و ما تو رو فراموش کردیم
نه عزیزم هر روز داغم تازه تر میشه
هر روز درمونده تر میشم
مامان داره جلو چشمامون ذره ذره آب میشه
دل اونم برات تنگه چه قدر صبوری کنه بابایی؟
میدونی امشب دلم خیلی پره دوست دارم باشی وقتی بهونه گیری میکنم آروم ام کنی
بابا قلبم درد میکنه قفسه سینم میسوزه
تازه از سره کار اومدم اما خستگی جسم ام احساس نمیشه دلم گرفته  از غصه هر روز بیشتر از قبل به مرگ نزدیک میشم
مهربونترین بودی پس بیا... نمیدونم چه جوری نگو محاله نگو نمیشه من این حرفا رو باور ندارم
تو نرفتی
تو نباید میرفتی
به خاطر من نه
به خاطر مامان بیا بگو اینا همش کابوس بوده
برگرد

...
 من از دیشب نتونستم آروم و قرار داشته باشم
میترسیدم بغص صدام دل غمگین مامان رو متلاطم تر کنه
چی بگم که دیگه روزگارم مثل قبل نیست
 
میدونم میخونی
 
فدای چشمای مهربونت فدای دستات فدای صدات چه دلتنگم بابا......
خدا کمک کن بتونم دوباره رو به راه شم

گمون کنم اگه بخوای به من عنایت کنی
 بهتره با داغ دلم نذاری تنها باشم
 
شاید که بعد از پدرم نفس بمونه اما
 امید من به این همیشه بودنه خدامه
باور نمی‌کنم که  بی پدر شدم
بی تو مگه میشه زندگی کرد
با رفتنت هستی من هم سوخت
کاش وجود بی مقدارمن حذف میشد به جای گلی مثل تو…
 
دیگه از 5 شنبه از جمعه متنفر شدم
 
  
چه قدر بیچاره ام که حتی نمیتونم  مثل مامان اشک هامونثار سنگ قبرت بکنم
توی این مدت خیلی ها دلمو شکوندن …
 

خیلی ها نامردی کردن…
 

خیلی ها عذابم دادن….
 
اما دیگه تو نبودی تااون صدای مهربونت آرومم کنه
 
فدای لبخندی که همیشه روی لبات بود
 

خدایا خلاصم کن…
بابای نازنینم عاشقانه دوستت دارم و دستای مهربونت رو با تمام احساسم میبوسم .رفتی و تنهام گذاشتی ... دلم پر میکشه برا یه لحظه دیدنت.....
 

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها :

عشق

بیشتر آدم های این دنیا مادی گرا هستند

ازصبح تا شب به فکر جمع کردن پول

و به آدم های اطرافشون از جنبۀ مادی نگاه می کنن

فلانی چقدر پول داره

فلانی چند تا ماشین داره

طمع این آدم ها انتها داره ؟

مگه کفن هم جیب داره ؟

اما در این دنیا آدم هایی هست که عاشقند

امام حسین گفت: اگر مسلمان نیستید، آزاده باشید

آزاده یعنی با عشق زندگی کردن و با عشق جاودانه شدن

آزاده یعنی در برابر ظلم و ستم تا آخرین قطره خون ایستادگی کردن

شهیدان آزاده هستند، که با عشق به امام حسین در راه خدا جنگیدند

و تا ابد جاودانه شدند و همیشه زنده هستند.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

عید غدیر خم مبارک

الله اکبر

الله اکبر

الله اکبر

بدین معناست

خدا بزرگ است

خدا .......بزرگ است؟

اری ...خدا بزرگ است

خدا در  جسم من دمیده است

خدا در روح من نهفته است

خدا در قامت من؟؟ تنیده است؟؟

خدا پاک است

مبرا  از گناه است

خدا در روح من چون کوه استوار است

پس  اینک من خدایم؟

پاکم؟

مبرا از گناه ام؟

من...

دروغ نمیگویم ؟

می گیرم دست یاری ات را؟

اگر عهدی ببندم نمیشکنم عهد ام را؟

 سر در گریبانم خدایا

من....

 دروغ میگویم

نمیگیرم دست ات را

چرتکه دارم من به  دستم

میسنجم تو را با سکه هایم

نمیبینم تو را هرگز به چشم ام

میشکنم عهد ام را لحظه به لحظه

حتی با دیدن اشک هایت

من خدایم؟

همان روح تنیده در وجودم؟

بگو یا رب

همینی در وجودم ؟

به یا رب من قسم

من شرمسارم

 به آلوده کشاندنت را شرمسارم....

من این فقر پاکی را به دامانت کشاندم

مرا بسپار به آتش

که این است سزاوارم خدایا

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ ها :

بابا دعا کن

سلام بابا

با اینکه به خوابم نمیای ...اما با این حال دلم نمیاد ازت گله کنم .بابا بیا بغل ام کن هر روز بیشتر از قبل غصه میخورم درد از روح ام به جسم ام رسوخ کرده...نمیشه  نه بابا جونم ..هیچ راهی واسه کم شدن درد هام نیست

بیا دستمو بگیر ببین لرزش قلبم لرزه به دست هام کشونده

بابا تو رو خدا دعا کن

نه واسه من ...میخوام واسه مامان دعا کنی .میخوام واسه رضا دعا کنی واسه انسان های پاکی مثل رضا که از زخم هایی که دنیا به دلشون میزنه رنج میبرن

واسه فقر جامعه مون که داره پیکر هر موجودی که روح داره رو عذاب میده ...

فقر مالی؟

نه مهربونم...اینکه دیگه همیشگی شده

بوی فقر به همه جا رسیده.

فقر انسانیت

فقر محبت

فقر پاکی و نجابت زنانمون

فقر مردانگی مردانمون

فقر ایمانمون

بابا دلم گرفته ...کاش بمیرم نمیخوام این دنیا رو

بابا با اینکه دلم گرفت از وقتی رفتی اما الان میگم خدا رو شکر از این فقر دور شدی

راننده تاکسی واسه 100تا  تک تومانی حرمت میشکنه بخاطر ناچیز ترین مقدار لقمه حروم مهمان سفره اش میکنه

پدرهایی که به خاطر ناچیزترین مقدار شرمنده بچه هاشون میشن

زنی که بخاطر فقر ....

تازه این ها بهترین نوع فقر بود ....فقر مالی

امان از فقرهای دیگه هیچی نگم بهتره بابا

امشب دلم گرفته...از آدم ها یی که براحتی حرمت میشکنن

دلم از این آدم ها از این  دنیا گرفته...

ای کاش زمان به گذشته برمیگذشت به دوران کودکیم اون روزهایی که با چشم هام هر چیزی رو می دیدم قشنگ بود

آدم ها پاک بودنو مهربون

یه روزی ما بهترین مخلوق بودیم اما الان چی؟

شمار اندکی انسان های خوبی هم که هست داره زیر بار این همه فقر نابود میشن

بابا واسه ما آدم هایی که توی قفس دنیا اسیریم دعا کن...

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
تگ ها :

امشب دیگه اشکام بی صدا نیست.

چرا من امشب اشک میریزم وقتی که باید بخندم؟

چرا وقتی باید کنارم باشی نیستیو ازم دوری؟

عزیزم ...

 

تا کی کنم صبوری؟

من هم روی سینه ام سنگینیه یه سنگ رو احساس میکنم ... سنگینیه سنگی که توی قبر رو سینه اته رو حس نمیکنی اما تن  من...

 همه ی  وجودم زیر سنگینیه بغض ام له شده...

بابا دارم مثل بچه ها گریه  میکنم .بیا ببین...

 بابا تو رو خدا امشب برگرد واسم...

بابا

مهربونم برگرد

امشب ..شب اومدن توء نه رفتنت

امشب باید باشی .امشب باید باشی.

امشب باید باشی تا بغلم کنی .اگه تو نباشی  کی اشک هامو پاک کنه؟ کی بهم یادآوری کنه  خدا بزرگه ؟ کی بهم بگه نا امید نشو؟

الان باید کنارم باشی بگو چی کار کنم ؟

چه طور پیدات کنم؟ باید کجا رو بگردم؟

باید دل خاک رو بشکنم؟

من حریف  خاک نمیشم ببین به جاش خودم میشکنم.

یادته همیشه وقتی شمع ها رو روشن میکردم میگفتم بابا تا 3 میشمارم بعد با یه حرکت میخوام تمام شمع ها رو خاموش کنی

.بابا امسال شمع تولدت شدم ببین چطور واست میسوزم

 اگه بیای .میبینی تا صبح دیگه چیزی نمونده از من

یه قاب عکس یه دنیا خاطره

امشب دیگه اشکام بی صدا نیست.

فردا تولدته بابا تولد عزیزمه باید با یه سنگ و یه عالمه خاک واست جشن بگیرم

بابا بیا من

شمع تولدتم بیا خاموشم کن دارم میسوزم اینقدر میسوزم تا وقتی که یا تو بیای خاموشم کنی یا خودم تا آخرش یسوزم تا وقتی که نموم بشم

بابا.. دلم ...

دلم گرفته ای خدا

 

 

 

به امید روز  وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :

رویای منو بابا

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

 

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل خاک آن جسم  پاک بابا

 

همین که نیست که غمخوارم شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

 

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

تا در آغوش بگیرمش مثل یک رویا      

همین که نیست که با هم  برویم

 به مسجد ، هیئت ، خرید  و یا هرجا

 

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

تهران ، قم ، مشهد امام رضا

 

همین که نیست بگوید : خسته نباشی دخترم!

همین که نیست کندآغوش اش را برویم باز

 

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد؟!

چرا سراغ نمی گیری از من تنها.. بابا

 

نگاه کن همه نمره های من عالیست

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا!

به گریه سر روی زانو می نهم و خوابم می برد

قاب عکس زمین  می خورد مثل یک رؤیا

 

نشسته است پدر در کنارمن با شوق

بوسه می زد و می گفت دختر من بر پا

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

 آهای دخترم  بگیر دستم را

 

کشید چفیه به چشمان ابری و باران...

گرفت خودکار از دست کوچک ام بابا!

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها :

سکوت پر از درد

پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و

وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من

مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید .

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.

مادرم میگه : دلم برای  روزهایی که بابات بود تنگ شده 

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر

دلداری به مادرم به روی خودم نمیارم.

می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟ 

پشتمو می کنم به مادرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو  

نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما

زندگی جدیدی داریم.

میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و من به دنبال بهانه ایی میگردم و از آنجا میرم

 از نگاهش دور میشم. اشکهام فرصت

خودنمایی پیدا میکنن....

 بابا جون خیلی دوستت دارم .

 

به  امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱
تگ ها :

با شنیدن صدای آمبولانس دنیا دوره سرم می چرخه

سلام بابای مهربونم

 

بابا مگه همیشه نمیگفتی  ته تقاریه بابام .مگه همیشه نمیگفتی گریه نکن با اشک هات دلم میگیره.

بابا کجایی عزیزم؟!!....بیا دیگه

 آزاده ی  بابا دلش گرفته هر شب بعد تو با چشمهای غرق اشک میخوابه. بابا باورت نمیشه.. از خدا بپرس ...ببین هر شب توی بغلش گریه میکنم.

 بپرس از خدا بهت میگه چقدر دلتنگتم... بپرسی میگه به دست های هر پدری میرسم خیره میشم تا شاید دست های بابای خودمو تو ذهنم احساس کنم .

بابا این اصلا انصاف نیست که حتی دیگه به خوابم نمیای.

یادم نرفته وقتی جانماز قشنگ ات رو جلوت پهن میکردم دعام میکردی " پیر شی بابا..."

بابا بیا ببین آزاده ی تو... توی اوج جوونیش پیر شده بیا ببین بابا ...بیا ببین گل پرپرام بالاخره دعای خیرت مستجاب شده بابا...

 درد بی پدری خیلی سخته... بخدا سخته بابا

  من توی حسرت دیدن چهره ی مظلومت هزار سال پیر شدم بابام

دلم میسوزه با این همه خاطرات

با شنیدن صدای آمبولانس دنیا دوره سرم می چرخه

 بابایی که توی آمبولانسه و من فقط التماس میکتم بابا مقاومت کن بابام نفس بکش آزی ت کنارته... بابا میترسم... بخاطر من نفس بکش ...بابا نگاه ام کن ...چشمهاتو نبند آزیت طاقت نداره دلش میگیره... بابا تو رو خدا تحمل کن... بابا تو رو خدا بازهم بجنگ ایندفعه برای منو مامان بجنگ.

این ها رو تو دیدی بابا ...بال بال زدن منو دیدی بابا.اشکهای منو دیدی بابا..نگو که حس نکردی قلبم سوخت .بابا سوختم از داغت

بابام

وچه حس بدیست وقتی توی بیمارستان  بهم میگن شناسنامه ی پدرت رو بده

و چه درد بزرگیه وقتی  مهر باطل شدن به صفحه ایی بخوره که از دوران بچه گیت از ترس اینکه مبادا این صفحه یه روز سیاه بشه همیشه سری ردش میکردی یا با دیدنش واسه کوچکترین تصوراتت اشک تو چشمهات جمع میشد.

اما حالا این اتفاق افتاده و دلم هم مثل شناسنامه ات پانچ خورد بابا.

.......

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
تگ ها :

دل من خیلی صبور

سلام بابا

 

کاش بودی بابا

نفسم بالا نمی یاد

بغض دارم

 یک دنیا غم دارم توی قلبم

غم بی پدری دارم بابا

همه ی بچه ها وقتی کوچیک اند دعا میکنند زودتر بزرگ شن

اما من ....

همیشه از گذشت زمان میترسیدم

آخه هر چی برزگتر میشدم بیشتر میفهمیدم وضعیت بیماریت چقدر خطرناکه

انگار با من بزرگ میشد

ای کاش هیچ وقت زمان نمیگذشت

دلتنگم بابا...

دلتنگ دست های گرمت .دست هایی که الان زیر یه خرمن خاک

یعنی چه بلایی بر سر چشمهای مهربونت اومده

دلم گرفته بابا

کاش بودی بابا

....

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
تگ ها :

بالاخره مشکل وبلاگ حل شد و بازهم آپ..

 

هدیه روز پدر.... بارون اشک هام بود

 

سلام بابا

 

دلم خیلی هواتو کرده.هیچ میدونی؟

تو حال منو خوب میفهمی میدونی چشم انتظاری خیلی سخته...

بابا خیلی سخته

بابا دلم نمیتونه نگرانت نباشه

تو رو خدا  دوباره زنده شو

هر وقت اسمت روی زبونم میاد سوزش قلبم هزار برابر میشه

خدایا الان وقتش بود؟

خدایا دیگه دارم کم میارم

خدایا تو دل داری؟تا حالا دلتنگ شدی؟میدونی من چند ماهه دلتنگم؟

خدایا تا حالا درد تو سینه ات داشتی؟

تا حالا اشک ریختی؟

خدایا تا حالا به حال من فکر کردی؟

خدایا خیلی ناراحتم

ای کاش بودی بابا

ای کاش بودی و بغلم میکردی

خدایا آغوشت رو واسم باز کن حال خوشی  ندارم دلتنگم

خدایا به آغوشت پناه ام بده نمیخوام کسی اشکامو ببینه

بابا ...

بهترین پدر دنیا

 

به امید روز وصال

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ ها :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم.
همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است .
همچنان زندگی ساز خودش را میزند ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد.
همچنان در حسرت بهار نشسته ام ، اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشته ام .
این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به یاری او نمی آید .
همچنان هوای چشمهایم گریان است ، روزها بارانیست و شبها طوفانیست.
همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را میگذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست.
امید من دیروز بود که گذشت ، امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم.
دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند.
همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم.
همچنان از آواز بی صدای پرنده در قفس میفهمم که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم!
همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است و امشب نیز شب دلگیریست !
همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ، درون خودم اشک بریزم و ناله کنم .
ای خدا تو شاهد روزگار من باش ، و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن.
دلم میخواهد شاد باشم ، اما شادی جای دیگری اسیر است.
دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است .
همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد اما هنوز باور ندارم که وجودم از سردی لحظه ها یخ زده است.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آزاده ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها :

اشک و دلتنگی

سلام بابا

امشب با اشک چشمهام مینویسم

داغی که با رفتنت شعله کشید تووو قلبم هر روز سوزنده تر میشه

خیلی دلتنگم بابا ی خوبم

دستمو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا مامان صدای هق هق امو بشنوه

قلبم....

بابا قلبم میسوزه

خیلی دلتنگتم

رو قلبم یه چیزی سنگینی میکنه بابا

یه دنیا غم

......

5شنبه سر مزارت یه حاج آقایی اومده بود از دوستای قدیمیت

روضه ی آقا امام حسین رو خوند

نمیتونستم آروم باشم

هر قطره اشکم مثل یه شغله آتش سوزان بود

نمی دونستم به داغ تو گریه کنم یا آقا امام حسین

واسه سر بریده آقا امام حسین

یا

واسه  مظلومیت تو بابا ..

واسه دردی که سالها توو سینه داشتی

این روزها دیگه حتی نمیتونم بنویسم

تا مینویسم بابا  اشک  ها جاری میشن انگار همین دیروز بود که از خونه بیرون رفتی و دیگه برنگشتی....

انگار همین دیروز بود

بابا

بابای مهربونم غم دارم

بازهم اشک

اشک

اشک

....

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها :

نخستین سخن

در ابتدای هر سخن چه زیباست نام خدا  را  بر زبان آوردن

 

 

به فروهر کاوه، فردوسی بزرگ، بابک سرخ جامه ، آرش

کمانگیر و دیگر آرش های بیشمار در درازای تاریخ که در

جنگ عراق با ایران جان سپردن بسیاری از آن ها را با

 چشمان خود مشاهده کردیم و به روان همه تازه درگذشتگان

 درود می فرستیم و یادشان را تا همیشه در دل و جان پاس

می داریم

 

 

سلام

به وبلاگ دلسوختگان خوش آمدید .من آزاده متولد ١٣۶٧و  مهندس برق گرایش الکترونیک

هستم این وبلاگ را به روح پدرمهربونم و تمامی پدران دنیا تقدیم میکنم امیدوارم از مطالب

وبلاگ لذت ببرید .سعی من  بر این است این وبلاگ مکانی باشد برای اینکه حرف دل

های رو بزینم که به خاطر از دست داد عزیزانی چون   

پدر ومادر سوخته شدن و با گفتن درد دل هامون دل های سوخته رو تسکین بدیم

از دوستان شاعری که به این وبلاگ نگاهی انداختن خواهشمندم اشعار زیباشونو که در

وصف 

پدر سروده اند برای من ایمیل کنند تا بتونم  اشعارشون و یا قطعه های ادبی این دوستان عزیز

رو در وبلاگ درج کنم

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها :

بعد تو سفره هفت سین خونه ی ما خالیه خالیه ...بابا

سلام بابای عزیزم

 

باور کن  سعی کردم قوی باشم...  سعی کردم  نبودت رو بپذیرم .بابا

آسون  نیست ....خیلی سخته ....خیلی سخته

 

بغض ام راه تنفس ام رو بسته

داغی که با رفتنت به دلم نشسته  حتی با گذشت هزار سال سرد نمی شه

 

 بابا عید نوروز  در راهه اما سفره هفت سین ما امسال خالیه خالیه

 

 سبزه ها خشک شدن

 ماهی قرمز هم ماتم زده ست  به جای مشق آب.. آب ..افسرده و بی

رمق آهی از ته دل میکشن

 

بابا همیشه همه چیز منو به تو ختم میکنه حتی الان که بیمار شدم

حدودا 1 ماه میشه صبر و حوصله ام سر رفته  هر کسی به دیدنم میاد

میگه صبور باش ..قوی باش... اما بابایی بعد تو چطور میتونم صبور باشم!!

 

بابا من تو رو میخوام .دلتنگتم...

میبینی بابا مثله بچه ها بهونه گیر شدم ...نه امروز تب نداشتم اما نفس

ام به سختی میاد و میره

دیشب حالم خیلی بد بود نمیدونم خواب بودم یا بیدار اما احساست

کردم صدای امن یجب ...خواندنتو میشنیدم .

 

باز هم اشک  هام ریختن .دست های مهربونت رو روی سرم بکش بابا

مثل

کودکی هام  وقتی که  بیمار میشدم کنارم بودی الان هم کنارم باش

میخوام

یه لحظه فقط یه لحظه امشب تصور کنم بابایی من زنده است  الان درب

باز میشه بابا میاد میگه حالت خوبه بابایی؟ باز هم قلب ات درد میکنه؟

بابا دستمو بگیر ببین چقدر ضعیف شدم

 

بابا بازهم دارم تب میکنم  نمیتونم زیاد بشینم. بابای قهرمانم دوستت

دارم  تا همیشه و همیشه

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها :

انتظار.....انتظار....انتظار

 

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریاد بر بام خانه سکوت شده  تا فرو ریزد و یا فریاد شود بر بلندای دل منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد

 

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢
تگ ها :

یتیمی درد بی درمان دنیاست ...غم نبودنت سنگین بابا

بابا...

من نتونستم ببینم تو رو توی قبر میزارن .من دیگه بابا ندارم ...

کاشکی این چشمام نبینن رو تنت کفن پوشندن ...ای خدا بگیری چشمامو من که این روز رو نبینم...

بده دستهاتو به من بکشم روی سرم.

تو نباشی من میمیرم ...ای تو دردت به دلم.

من ....که ... باورم نمیشه

از نبودنت مریض حال و روزم

پدرم بی من نرو ...از نبودنت میسوزم

تو خودم شکسته ام ...تمام تا رو پودم...گسسته ام

مرگ آرزو چه سخته ...وقتی آرزوم تو بودی

داری از چشمام میخونی که دلم اسیر غم شد ...پدرم بی تو نمونم

اره این دل منه...  سهم من از این تنه ... که بعد از  تو ...همرنگ غمه

درد بی کسی چه سخته....هیچکی بی پدر نمونه

ای خدا...

ای خدا بی تو نمونم ...زندگیم بی تو حرومه

اگر خواسته تو اینه ...

ای خدا شکایتی نیست...

اما این منم ...یه آدم ... که سرشتیم از یه خرمن خاک و خوبی و محبت

اره از دمیدن تو به وجودم ... اره من اینم  ...یه آدم...ساز ناله ام  همیشه ست

اما تو صبوری و من ...مثل یک بچه عجول ام

ای خدا....

 سنگ صبورم

جای دستهاش خالیه رو شونه هام

میدونم تا وقتی هستم مثل شمع واسش میسوزم

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها :

خدایا منو ببین

سلام مهربونم

 

با گذشت 7ماه هنوز باور کردنش سخته واسم

مطمئنم اگر تو هم جای من بودی همینقدر ناراحت میشدی خوشحالم که تو جای من نیستی چون داغ از دست دادن عزیز رو به دل کشیدم میدونم خیلی سخته تحملش.

بزار واست حال و روزمو توصیف کنم ..

هر روزه این روزهای جدایی مثل اینه که هزاران بار تو اوج جوونیت بمیری خدا رو شکر تو عذاب این روزها رو نکشیدی .

مامان خیلی ناراحته چون تو رو از دست داده و من ناراحتترم چون هم تو رو از دست دادم هم شاهد از دست رفتن مامانم.

بابا خوش به حالت تو میتونی ما رو ببینی شاید کمتر دلتنگی کنی اما منو مامان حتی نمیتونیم تو رو ببینیم خیلی دلتنگتیم.به نظرت چند سال ...؟

1 سال..؟ 20 سال..؟ 30 سال...؟

چند سال باید دلتنگت باشیم؟

اما پایان شب سیه سپید است.بالاخره این چشم انتظاری ها تمام میشه یه روزی به آغوش هم می رسیم.بخدا قسم تنها امیدم واسه ادامه ی زندگی همین فکر است که یه روزی دوباره می بینمت و الان تنها کاری که میکنم اینه که عکس هاتو هر روز ببینم و بوسه به عکس هات بزنم .هر وقت بیام سر مزار شاخه گلی پرپر بکنم... نه بابا جون بهتره بگم طراوت جوانیم رو هر 5 شنبه پرپر میکنم.اشک نمی ریزم به چهره ی مامان لبخند میزنم اما تو خلوتم از غصه  روزی هزار بار میمیرم.

این روزها خیلی گوشه گیر شدم .زبون من شده همین قلم مینویسم به امید اینکه شاید تهی بشم .تا باز هم بتونم قوی باشم آخه باید سنگ صبور مادر داغدارم بشم.

این روزها خیلی نگرانشم نگران حال مامانم.هر روز شکسته تر میشه به صورتش نگاه میکنم چین و چروک داره نقاش چهره ی مهربونش میشه.دست هاشو با دستم میگیرم میفهمم خیلی ضعیف شده .

تا الان هیچ وقت اینقدر بهش خیره نشده بودم چقدر مامان بهت شباهت داره وقتی نگاهم میکنه تو عمق نگاهش نگاه تو رو احساس میکنم انگار این تویی که روبه روی منی.

بابای مهربونم خیلی دوستت دارم خیلی خوشحالم که تو پدرمی ...خیلی بزرگی خیلی گلی خیلی مهربونی همیشه به وجودت افتخار میکنم .یه چیزی رو هیچ وقت فراموش نکن اینکه حتی اگه واسه دنیا قهرمان شناخته نشده باشی اما برای من همیشه قهرمانی.

حتی اگه از نظر هیچ دولت و نهادو بنیادو سازمانی جانباز نباشی اما برای من هستی.

قسم می خورم تمام تلاشم رو واسه زنده نگه داشتن اسمت بکنم.اجازه نمیدم فراموش بشی با همه چیز میجنگم با تمام سختی ها میجنگم.قول میدم سر بلندت کنم .قول میدم به یاری خدا باعث افتخارت باشم

خدایا توکل میکنم به شما .. کمکم کن .

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
تگ ها :

شب یلدا

سلام عزیز دور از من

 

 

امشب شب یلداست

همه هستند جز تو

امشب شب یلداست مثل هر سال

تنقلات و آجیل و میوه

هندوانه و...

امشب شب یلداست اما مثل هیچ شب یلدایی نیست

امشب شب یلداست همه هستیم کنار هم

همه به دنبال چیزی

حرفی

کلامی

نگاه مهربان آشنایی

...

چیزی که امشب کم داریم

امشب شب یلداست و جای تو تنها

قاب عکسی با روبان مشکی

امشب غمگین ترین شب است

به نام

یلدا

 

امشب شب یلداست

همه چیز هست

جز نگاه معصومانه ی تو

جز

....

پدرم 

نگاهم در جستجوی تو میدود

 

گوش هایم آماده باشند برای شنیدن صوت خنده هایت

 

امشب شب یلداست

کتاب حافظ هم اینجاست

همان جای همیشگی

اما چه تنهاست

دست نوازشت کجاست ؟

 

امشبت هر جا که هستی مبارک باد

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
تگ ها :

پرچین راز

بابا ... امشب با اشک چشمهام برات می نویسم ... نمی دونم تا کی باید به این نوشتن ها ادامه بدم .... تا کی باید لحظه ی رفتنت به ذهنم بیاد و عذاب بکشم ... تا کی باید با یادگاری های تو به جای خودت حرف بزنم .... بابا ... بعضی شبها اونقدر دلتنگ تو میشم که دلم فقط و فقط بهونه ی تو رو می گیره و فقط میگه که برا آروم شدن، تو رو می خواد .... بابا ... هنوز رفتنت رو باور نکردم .... هنوز احساس می کنم که یه روزی به خونه برمی گردی ... بابای من ... اون روزی که تولدت بود .... نمی دونی چه قدر دلم می خواست هدیه ای به دست بگیرم و کنارت بیام و تولدت رو تبریک بگم و تو بوسه ای به صورتم بزنی .... لبخندی ... نگاهی ..... لحظه ای که دستهامو بگیری توی دستهای گرمت ...... بابا ... ای کاش هنوز بودی و صدات توی خونه می پیچید ... صدای دعا کردن هات ... نمازهای قشنگت ... اون وقتی که با خدا درد دل می کردی .....
بابا .... تو آسمونی ترین بابای دنیایی ... و من انگار زمینی ترین ..... . باباجونم .... عکسهاتو که نگاه می کنم ... گریه امونمو می بره ...... می ترسم مامان یه روزی صدای هق هق گریه هامو بشنوه ... اونوقت دیگه نمی دونم چیکار کنم ......... بابا .

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
تگ ها :

یک دنیا سوال بی جواب

سلام بابای مهربونم

 

می دونی الان چه حالی دارم؟ می دونی الان چقدر دلتنگتم؟ میدونی چقدر ناراحتم ؟

می دونی شب و روزم چطور میگذره ؟ می دونی بدون تو منو مامان تنها توی خونه

چطور زندگی می کنیم ؟ میدونی جای خالی تو توی خونه چقدر ناراحتم می کنه ؟ می

دونی از وقتی رفتی دنیای من بی ارزش شده ؟می دونی دست های پر مهرت چند وقته

با دست های من قهرند ؟ میدونی چند وقته صدات رو نشنیدم ؟ می دونی چند وقته توی

خونه صدات نکردم بابا ؟ گاهی فراموش میکنم از پیشم رفتی یه حسی بهم میگه هنوز

هستی احساست می کنم اما نمیتونم ببینمت و اینجوری بی نهایت دلتنگت می شم و

تا وقتی گریه نکنم آروم نمیشم. اما من که نمی تونم گریه کنم تمام روز جلوی مامان

میخندم که آرومش کنم ای کاش میتونسم هر وقت دلم میخواد گریه کنم . میدونی

چقدر دلتنگ روزهایی هستم که کنارم بودی ؟ می دونی چقدر دلتنگ روزهایی هستم

که وقتی از دانشگاه بر میگشتم با صدای مهربونت بهم می گفتی خسته نباشی ؟ حالم

خوب نیست دلم گرفته بغض ام ترکیده اشک به چشمام فرصت نمیده دلم گرفته حالم

خوب نیست دلم گرفته ناراحتم ناراحتم ناراحتم...

یاد روزهای آخر عمرت داره عذابم میده دارم دیونه میشم حالم خوب نیست ناراحتم ناراحتم

آخرین کسی که صدای مهربونت رو شنید صدای تپیدن قلب ات رو شنید گرمی دستت رو

حس کرد من بودم با این همه یاد و خاطره حتی تا آخرین دقایق زندگیت چطور فراموشت

کنم ؟ چطور به نبودنت عادت کنم ؟ یاد روز آخری که وقتی توی کما بودی باهات حرف

زدم تا آرومت کنم نمی دونم صدامو شنیدی یا نه ! اما باهات حرف میزدم به امید اینکه

چشمای نازنینت رو باز کنی بی تحرک با چشمای نیمه باز روی تخت بیمارستان

بودی .چقدر عذاب کشیدم با دیدنت قهرمان من چرا اینطور شد ؟چرا ؟ من هنوز به

وجودتت احتیاج داشتم خیلی زود بود تنهام بزاری.بابا حالم خوب نیست هر چقدر هم از

حال و روز بدم بگم باز هم کم گفتم نمیتونی تصور کنی چه احساس بدی دارم .دلم

گرفته ای کاش کنارم بودی ناراحتم ای کاش کنارم بودی آرومم می کردی.

ای کاش ...

 

 

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
تگ ها :

تنها یی من و سکوت قبرستان

سلام گل نازم

 جمعه شب  اومدم سر مزارت عزیزم و همون جا واست نامه نوشتم تا حالا کسی رو دیدی که بالا سر مزاری بره و  واسش نامه بنویسه ؟ ندیدی؟ اما من اومدم چون دلم گرفته بود چون دلتنگ ات بودم چون تشنه ی دیدارت بودم ای کاش این انتظار تمام بشه ای کاش..

 

 

چه سکوت غمگینی

یه احساس مبهم

نمی ترسم

نگرانم

آرامش اینجا سنگینه

به هر طرف نگاه میکنم همه خوابند

اینجا من تنها کسی هستم که بیدارم

ساعت 6 است هوا تاریک و من بی تاب صدایت

دستم سرد است چشم ام گرم

نگاهم خیره به یک سنگ سخت

فکرم درگیر

قلبم شکسته

دست هایم خالی

شونه هایم خسته

ساعت 6:30 شب

صدای بارون

بارون اشک های من

در این پائیز غم

صدای رعد

رعد ی از فریاد دلتنگی هایم

با هر خاطره

چشمهایم دریا یی

در یک لحظه دریای من صحرایی

نوشته ها جلوی چشمم نورانی

چه معنای وسیعی

این کلمه رویایی

"پدرم"

ساعت 7 شب است

هنوز توی قبرستانم

چه سکوت تلخی

چه خواب عمیقی

بیدار شو

بیدار شو

من اینجا تنهام

بیدار شو  ببین توی قبرستان تنهام

کمکم کن دستم رو بگیر از روی زمین بلندم کن

اینجا همه خوابند کسی برای کمک نیست پدرم بیدار شو  و  غم بی کسی ام رو ازم بگیر

باید باور کنم ؟

باور نبودنت عذابی دردناک

خدا راضی شد به عذاب من.!

من هم راضی هستم به رضای خدا

 

 

 

به امید روز وصاال

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
تگ ها :

امروز آسمان خندید و من با هر خنده هزاران اشک ریختم

سلام  مهربونم

 

درست چنین روزی بود که دنیا قشنگترین لبخندش رو ثبت کرد .چنین روزی بود که

عشق رو آفرید چنین روزی بود که پاکی و شجاعت به فرهنگ لغت اضافه شد چنین روزی

بود که صدای خنده  خونه ی زیبایی رو پر آواز کرد چنین روزی بود که خدا بزرگترین نعمت

زندگی رو به من داد عزیز دور از من چقدر جایت خالیست در چنین روز عزیزی . امروز بعد

از گذشت 63 سال جهان من به یک باره لرزید زمین دهان باز کرد و  تمام آرزو هایم را

بلعید امروز بعد از 63 سال خدا نعمت بزرگش رو از من گرفت نمی دونم شاید دیگه لیاقت

داشتن این موهبت رو نداشتم امروز شبنم های غم نگین گونه هام شد چه غمگین

گذشت این روز مبارک پدر مهربونم پدر قهرمانم امروز 1 آبان ماه سالروز تولد عزیزترینم

است . پدرم  تولدت مبارک

هزاران سبد از جنس دلتنگی پر از گل هایی سفید آسمانی تقدیم قلب مهربونت میکنم.

بهترینم تولدت مبارک

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
تگ ها :

بی قراری

سلام  مهربونم پدرم

 

بابا تا حالا شده از شدت ناراحتی  نتونی هیچ کاری کنی ؟ تا حالا شده بغض توی گلو بهت احساسه خفگی بده ؟ تا حالا شده منتظر کسی باشی که  تنها راهه دیدارش فقط مرگ باشه ؟ بابا تا حالا ایقدر ناراحت بودی؟

باور کن تمام سعی خودم رو کردم که با ناراحتیم باعث آزارت نشم.اما بابا نمی تونم خیلی سخته  بخدا خیلی سخته.

اره بابا تو با درد من کاملا آشنایی اون روزهایی که ناراحت بودی روزهایی که دلتنگ بودی  هیچی نمی گفتی هر دفعه که پرسیدم بابا چیزی شده ؟ چرا ناراحتی ؟  میخندیدی میگفتی هیچی نشده بعد واسم شعر می خوندی یا واسم جوک میگفتی تا من هم بخندم تا حواسم پرت بشه که بابا الان ناراحته.

من همیشه متوجه بودم و می تونستم خنده های مصنوعی ات رو ببینم اون لحظه می دونستم این خنده ها از روی ناراحتیه اما باید پیشت اعتراف کنم عزیزم بابای خوبم نمی دونستم قلبت با هر لبخند می سوخت ولی حالا میدونم سوختم و با درد تو همنشین شدم بابا  اومدم اینجا اعتراف کنم بابا من کم اوردم .حاله خوشی ندارم  دلم فقط یه چیز می خواد اون هم تو رو بابا . فقط بابای مهربونم رو می خوام.

دلم واسه صدات تنگ شده واسه صدای گرفته ایی که با نفس تنگیش  شب های یلدا شعر های حافظ رو می خوند ا بعداز تو  هیچ شب یلدای قشنگی  ندارم  دلم واسه نصیحت کردنت تنگ شده دلتنگم ...دلتنگم....دلتنگم

ای کاش انتظار کوتاه شه ...

به وجودت احتیاج دارم با هیچ چیزی نمیتونم جای خالیت رو پر کنم با هیچ خنده ایی نمیتونم از ته دل شاد بشم. بابا از همه چیز بریدم

حتی نمیتونم سر سفره ایی بشینم که جای تو سر اون سفره  خالیه.  بخدا  غذا از گلوم پایین نمی ره . بابا تا حالا شده غذا رو با بغض بخوری ؟ لقمه های غذا مثله سنگ میشه فقط راه تنفست رو می بنده

گل نازم !

دلم اسیر غمی شده که واسش خیلی سنگینه...  بابا هنوز هم وقتی به مرگت فکر میکنم زیر لب میگم دور از جونت بابایی

خدایا کمکم کن ...

مرهم زخمم رو از شما می خوام .خدایا شما رو به خودت قسم میدم چون هیچی بالاتر از شما نیست

خدایا واسه زخم های دل  منو مامان مرهمی از جنس صبر عطا کن

تو رو به یگانگی ات قسم می دم از سر گناهان کوچک و بزرگی که اگه پدرم مرتکب شده بگذر بخاطر اشک های دختری که بعد از پدرش هیچ پناهی نداره بخاطر تمام صفات خوبی که داری عفو کن .

بابای خوبم همیشه به یادتم دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

به امید روز وصال

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
تگ ها :

جشن غم

سلام بابا

 

اگه تمام دنیا بهم لبخند بزنه باز هم من غمگین ترینم

 

اگه همه عالم مال من بشه اما بازم غمگین ترینم... اگه همه عالم منو دوست داشته باشن  بازهم 

 غمگین ترینم ...اگه همه آدم ها کنارم باشن  باز هم غمگین ترینم... اگه زیبا ترین باشم بازهم

غمگین ترینم ...اگه موفق ترین آدم این دنیا باشم بازهم  غمگین ترینم... اگه خوشبخت ترین آدم

باشم بازهم غمگین ترینم... اگه خدا رو ببینم بازهم غمگین ترینم .

 

 

تو ریشه ی من بودی با رفتنت خشک شدم. بابا مگه این درخت کوچیک از زمین و آسمون چی می خواست ؟!   از زمین تو رو... از آسمون  خدا رو

 

 

بابا  تا وقتی بودی خدا رو احساس می کردم اما حالا که نیستی خدا هم از من رو

برگردونده خدا به حرمت وجودتت به من نظر می کرد حالا که نیستی تنها... تنها تنه

خشک شدهام مونده با برگ هایی زردی که هر روز با بارون اشک های مامان از وجودم کنده میشه و با نسیم آه دلم می چرخه و روی سنگ مزارت می افته .هر بار که رهگذری پا روی سنگ مزارت میزاره برگ های وجودم رو له می کنه خش خش خش صدا ی خرد شدنشو میشنوی ؟

 

بابا ... بخدا

فرو ریختم

خرد شدم

شکستم...

 

خسته شدم پس این انتظار کی تمام میشه؟

یادته وقتی از خونه بیرون رفتی و قتی با صدای مهربونت بهم گفتی خیلی زود بر میگردم منتظرم باش بابا چرا...؟ چرا ؟

 

بابا من هنوز رو حرفمم ایستادم هنوز منتظرم پس چرا نمیایی ؟ این دنیا بدون تو واسم ترسناکه ؟ تو که مهربون بودی تو با اشک چشمام می لرزیدی تو که هر روز قربون صدقه ام می رفتی بابا حالا چی شد چرا دیگه نیستی ؟.ببین دارم التماست می کنم .هر روز که از خونه بیرون می رم به جاده نگاه میکنم با خودم فکر میکنم شاید وقتی از جاده رد میشم این انتظار تمام بشه .وقتی خونه هستم میشینم رو به قبله میگم شاید این انتظار تمام بشه وقتی می خوابم فکر میکنم دعا می کنم خدایا کمکم کن این انتظار تمام بشه .اما نمیشه

 

وقتی از جاده رد میشم هیچ اتفاقی نیفتاده وقتی از خواب بیدار میشم میبینم هنوز توی این دنیام بابا دلم گرفته

بابا دستمو بگیر...خدایا کمکم کن

 

امروز من غمگین ترین آدم این دنیا بودم امروز از زمین و زمان شاکی بودم .امروز به دست های هر پدری که می رسیدم با حسرت نگاه می کردم امروز به هر دختری که باباشو صدا می زد غبطه می  خوردم بابا امروز دلم سوخت امروز هر چی گریه کردم اما آتیش وجودم خاموش نشد

می دونی امروز واسه من چه روز بزرگی بود؟

می دونی؟

امروز سالگرد ازدواج تو و مامان بود 23 مهر

 

بابا یادته هر سال واستون کیک  میگرفتم. یادته تو هم مثل من عاشق گل بودی یادته گل هایی که می گرفتم رو بو می کردی میگفتی بابا این قشنگ ترین هدیه ست.بابا کجایی ؟ امسال دست گلم توی دستهام پرپر شد قلبم شکست اشک هام مثل باروون بارید روی گونه هام

بابا دلم گرفته ای کاش امشب طلسم این انتظار بشکنه

با همه وجودم بدبختی رو احساس می کنم ... با همه وجودم

 

بابا از وقتی رفتی این دنیا واسم مثل قفس شده... امشب به یادتت سه تار رو دستم گرفتم

 

امشب  به یادتت کنار عکستت شمعی روشن کردیم و این شعر رو به اتفاق مامان خوندیمو با اشک هامون سالگرد ازدواجتون رو جشن گرفتیم.

 

نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون می کند در غم ما روز ها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روز ها گر رفت  گو  رو باک نیست  تو بمان ...تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست.

تو بمان ...تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست .

شمع و پروانه منم .مست میخانه منم.رسوای زمانه منم دیوانه منم

یار پیمانه منم از خود بیگانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم

چون باد صبا دربه درم ...با عشق و جنون همسفرم  شمع شب بی سحرم از خود نبود خبرم

 رسوای زمانه منم دیوانه منم

تو ای خدای من شعر رو نوای من زمین و آسمان تو میلرزد به زیر پای من مه و ستارگان  تو میسوزد به ناله های من.

رسوای زمانه منم دیوانه منم

 وای از این شیدا دل من ...مست و بی پروا دل من... مجنون هر  صحرا دل من ..رسوا دل من... لاله ی تنها دل من... داغ حسرت ها دل من ...سرمایه ی سودا دل من... رسوا دل من

خاکستر پروانه منم ..خون دل پیمانه منم... چون شور ترانه تویی ..چون آه شبانه منم ...رسوای زمانه منم دیوانه منم

 

بابای عزیزم  سالگرد ازدواجتون مبارک

 

به امید روز وصال

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
تگ ها :

عشق قوی تر از مرگ است

سلام قهرمانم  پدرم

 

چه خوب بود اگر سلام هایم پاسخ داشت.

چه خوب بود اگر نامه هایم پاسخ  داشت.

چه خوب بود اگر چشم انتظاریم پایانی داشت.

چه خوب بود اگر تمام صبح ها تا شب و تمام شب ها تا صبح کنارم بودی.

چه خوب بود اگر بودی ... پدر !

چه خوب بود اگر .....

همه این اگر ها یعنی تمامه احساس خوشبختی یعنی به زندگی لبخند زدن یعنی با آهنگ شادی رقصیدن .

اما افسوس....

و دریغ از یک لحظه شادی

ای کاش زندگی رو می شد معامله کرد .به پاکی ات قسم می خورم که من عمرم رو در ازای بازگشتنت به زندگی و بودنت در کنار مامان معامله می کردم.

ای کاش می تونستم بین زمین و آسمون پلی بزنم یقین دارم اگر چنین می شد هر روز واسه دیدارت مسافر این پل بودم و در طول مسیر از درخت های آسمونی توی جنگل تاریک شکوفه های سفید می چیدم و خونه ی جدیدت رو معطر می کردم و با اشک شوق دیدارت تمام مسیر از زمین تا آسمون رو  آبپاشی می کردم ونهال های عشق ام رو می کاشتم .

ای کاش تمام نوشته هایم رنگ واقعیت پیدا می کرد.اما می دونم که این آرزوها رویایی محال است و تمام خواسته هایم فقط برای اینست که روی کاغذها آرزو هامو نقش بزنه درست مثل گام های تو که روی ساحل زندگیم نقش آرامش رو می زد .

و من...

 

گوشه ای از ساحل وقتی تنها تکیه گاهم را آب برد با چشمان گریون و گونه های نم گرفته به دنبال رد پاهایت می دویدم ولی افسوس که توان جنگیدن با موج های بی رحم که به ساحل یورش می بردن رو نداشتم .ارتش آمواج دریا سریع تر از گام های من حرکت می کردن و رد پاهایت رو برای متولد کردن مروارید های عشق به غنیمت بردن.

و من...

با نگاه حسرت وارم به رد پاهای محو شده ات مدت ها خیره بودم. به طوری که متوجه نشدم زمانه زیادی گذشته و من پیر و فرسوده شده ام و هنوز در ساحل به انتظارت دست هایم رو به سمت آسمون کشیده ام و آرام آرام اسم پاک ات رو نجوا می کنم.

پدر ..... پدر ..... پدر .....

و اشک هایی که با خون همسفر گونه هام شد .

از امروز تا ابد تمام نامه هام رو به امید روز وصال امضا می کنم

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :

بدون شرح

دیگه بوی تو نداره در دیوار خونه

بی قرارم بی قراری تنمو می سوزونه

تو که رفتی همه ی دلخوشی هام پر زد و رفت

من اسیر بی کسی خاطره هام پر زد و رفت

خیلی زود بود به خدا با غصه تنهما بزاری

بی خبر بری سفر پا روی قولت بزاری

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

با تشکر از دوستان شاعر

 

 

چه بی ستاره شد پدر نگاه کهکشانیت

 چه ساکت و چه سرد شد صدا و مهربانیت

دست نوازشت کجاست فرشته خداییم

قول قرار ما چه شد زخود رها فداییم

 قرار نبود بری سفر بدون من یا بی خبر

 هیچ وقت نشد بری پدر زود برنگردی اینقدر

نشکفته پرپرت شدم نخونده از برت شدم

تو این دیار بی کسی بی بال وبی پرت شدم

راستی نگفتی پس چی شد برای چی این جوری شد

 

 خودت که مجروح شدی و هموطنت شهید میشد

 

 اسیر و مجروح وشهید این همه غم برای چی 

 وطن که تکه تکه شد این همه درد برای کی

درد و نفس تنگیتو به دوش کشیدم همیشه

آخه میدونستم آخر یروز بابام شهید میشه

جوابمو بده پدر صدام بزن بار دگر

بگو که پیشم می مونی فرشته مهربونی

خودم میدونم همیشه نمیری پیشم میمونی

  

 

 شاعر :شهاب علایی

 

 

 

وقتی که جوان بودم و پشتم به کسی بود پدر بود
می مردم اگر از سر یأس عمر دگر باره پدر بود
مادر اگرم پینه به دست است و جبینش همه غصه
آن مرد که نشکست و همه کوهِ درون بود پدر بود
اولاد علی گر به ره نیک خدا رفت
باری همه از تربیتِ نیک پدر بود !
آنکس که به من گفت جهان منشاء درد است
مردی همه از جوهر درد است پدر بود
‹‹ صد جامه ی تن بر کُله نام نیرزد ››
‹‹ بر جانِ تنم ارشدِ اسماء پدر بود ››
شاعر :پیمان خلیل زاده
 
 
نامه ای برای پدر
 
سلام مهربونم
 
نامه نوشتن واست خیلی سخته خدا می دونه برای هر جمله ایی که مینویسم چقدر
گریه می کنم.وقتی سنگ صبوری ندارم وقتی دلتنگم وقتی دلم از همه آدم های دنیا نا
امید میشه هیچ چاره ای جز نوشتن ندارم  .
حالم اصلا خوب نیست اینو فقط خدا می دونه.خیلی سخته وقتی باید قبول کنم این
نامه ها هیچ وقت جوابی ندارن خیلی سخته خیلییییییی
تو به من بگو چطور باید فریاد دلتنگی هامو توی نامه هام به تصویر بکشم ؟ چطور خرده
های قلبه شکسته ام رو به دستت برسونم؟
امروز با همه وجودم حس کردم که دیگه کنارم نیستی .امروز به اندازه ی تمام عمرم
دلتنگ ات شدم .امروز با همه وجودم عزادارت بودم .
بخدا الان وقتش نبود بری و تنهام بگذاری بابا من یه قطره کوچیکم بخدا وقتش نبود از
دریا دور بشم . بخدا وقتش نبود با رفتنت پرپر بشم .
دارم می سوزم از داغت دارم میمیرم واسه دستهایی که از من دور شده واسه نگاه
گرمی که خورشید زندگیم بود.بابا.. ببین چقدر تنهاو دلتنگ ات شدم ..ببین چقدر پیر و
شکسته شدم.نبودت جوونیم رو آتیش زد....آتیش زد
بابا.. یه عالمه حرف واسه گفتن دارم یه عالمه دردو دل ...از وقتی رفتی بار غم رو دوش ام
سنگینی می کنه .از وقتی رفتی همه چیز تغییر کرده حتی محبت دیگران که رنگ ترحم
داره .با رفتنت نه تنها غرورام شکست بلکه همه رویاهام رنگ باخت .تحمل روز هایی که
بدون تو میگذره خیلی سخته ..خیلی..
از وقتی دیگه نیستی همه ثانیه ها با عذاب بر من میگذره چشمای غمگین ام همیشه
با اشک هم نفسه.به من بگو ..میبینی من خیلی غمگین ام ؟ نم روی گونه هامو
میبینی؟بابا چرا با من می جنگی؟ چرا به حال و روز ام دلسوزی نمی کنی؟چرا دیگه به
خواب ام نمی یای؟چرا؟ چرا؟
مهربونم ! تو که بی وفا نبودی .پس چرا؟
امروز واسه هر چیزی که مربوط به تو بود دلتنگی کردم.حتی واسه جسم ات .امروز باور
کردم زیر یک خرمن خاکی .نگرانت بودم تمام فکر م مشغول تو بود .
بابا ! الان چه بلایی بر سر قلب مهربونت اومده ؟چه بلایی بر سر دست های پاک ات
اومده؟ وای بر من اگه موهای سرت از ناراحتی یکپارچه سفید شده باشه.
خدایا خیلی غمگین ام
خدایا خیلی غمگین ام
خدایا خیلی غمگین ام
بعد تو عزیزم چطور بخندم ؟دوباره اشک چشمام نامه رو خیس کرده .
مینویسم تا وقتی زنده ام واست می نویسم شاید یه روزی خدا بخواد و جواب نامه هامو
بدی شاید یه روز وقتی توی دنیای دیگه باز هم متولد بشم خدا آغوش ات رو هدیه تولدم
کنه.
اون روز واسه من روز بزرگ و قشنگیه.
به امید روز وصال
  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :

اولین نامه به بابای عزیز

سلام بابای مهربونم

الان ١۶ روز است دیگه گرمی دستهای مهربونت رو حس نمی کنم. بابا جون یادمه آخرین

زمانی که از خونه رفتی بیرون روز ١۶ تیرماه ٨٩ اره بابا جون بابای مهربونم همین ١٧ روز

قیل بود که از خونه بیرون رفتی گفتی خیلی زود بر میگردم خونه یادته بابا گفتی منتظرم

باش اما بابای خوش قولم چرا بر نگشتی؟! بابای مهربونم انتظار تا الان ١٧ روز طول

کشیده اما تو هنوز به خونه بر نگشتی بابا وقتی از خونه بیرون رفتی ٢ ساعت بعد زنگ

زدن گفتن حالت خوب نیست گفتن برم بیمارستان گفتن داخل خیابون حالت بد شده

بابا باور نمی کنم یادته اولین کسی که بالا سرت بود من بودم دستاتو گرفتم گفتم بابا

صدات زدم گفتم بابا زودتر خوب شو من از تنهایی می ترسم زود خوب شو برگرد خونه

من بهت احتیاج دارم ولی نه بابا حق داری یادت نباشه چون توی کما بودی .تو ندیدی

من چطور بالا سرت گریه می کردم تو نشنیدی چطور توی گوش ات دعای امن یجیب

می خوندم نه بابا نشنیدی چون چشمای قشنگت رو دیگه هیچ وقت باز نکردی بابا

وقتی واسه ملاقاتت دوباره اومدم بیمارستان یادته چقدر اشک ریختم گفتم بابای

قهرمانم باز هم مثل گذشته ها بجنگ اینبار به خاطر من بجنگ بابا یادته ؟ قربون دل

مهربونت بشم که همیشه اشک چشمت با اشک چشمای من میومد با اینکه توی کما

بودی اما باز هم با اشک من اشک ریختی بابای خوبم یادته اشکتو از گوشه چشمات

پاک کردم

وقتی رفتم فکر نمی کردم این آخرین وداع باشه فکر نمی کردم فردا وقت ملاقات تخت تو خالی

باشه فکر نمی کردم فردا صبح بهم خبر بدن یتیم شدم فکر نمی کردم به این زودی ترکم کنی

بابا دلم گرفته کاش بودی بابای مهربونم دلم از وقتی تو رفتی سوخته نمی تونم باور کنم می

ترسم باور کنم که واسه همیشه از کنارم

رفتی

 

 


کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

 

شاعر : شمس الدین عراقی

 

   

غم

 


 بار غم برداشتن آسان ‌‌‌‌‍،پنهان کردنش سخت 

گریه کردن آسان وجلوه ی خنده دادنش سخت

 

اندر این زندان سرد ویرانه ی ناماءنوس

غایب بودن آسان وجلوه ی حاضر دادنش سخت

 

 

شاعر : مینا محمودی

 

 غم، می تواند از پایمان درآورد و اگر خود ساخته باشیم نیروی سرفرازیمان خواهد شد .     ارد بزرگ

 

 وظیفه فرزند پس از درگذشت والدین

 

 

حتى پس از آن که پدر و مادرش از دنیا مى‏روند. همچنان وظیفه‏اى اخلاقى دارد. او باید

براى آنان نماز بگزارد و از خداوند برایشان درخواست رحمت و مغفرت کند. از امام باقر(ع)

روایت شده است:

ان العبد لیکون باراً بوالدیه فى حیاتهما ثم یموتان فلا یقصى عنهما دینهما و لا یستغفر لهما فیکتبه اللَّه عاقاً و انه لیکون عاقا لهما فى حیاتهما غیر بار بهما فاذا ما تا قضى دینهما و استغفر لهما فیکتبه اللَّه باراً؛ (۲۵۸)

هر آینه کسى که نسبت به پدر و مادر خود نیکوکار بوده پس از مرگ آنها دین آنان را ادا

نمى‏کند و براى آنان استغفار نمى‏نماید پس خداوند او را در شمار آزار دهندگان قرار

مى‏دهد. و بسا که کسى آزار دهنده پدر و مادرش بوده و در حیاتشان به آنان نیکى

نمى‏کرده است ولى پس از مرگ آنها دین آنها را ادا کرده و برایشان استغفار نموده است

پس خداوند او را در شمار نیکى کنندگان به والدین قرار مى‏دهد.

از این روایت فهمیده مى‏شود که اولا: وظیفه سپاسگزارى از پدر و مادر با مرگ آنها خاتمه

نمى‏یابد و دیگر این که خداوند راه را براى جبران کوتاهى‏هاى فرزند خطا کار باز گزارده

است.

(
۲۵۸)  همان، ص ۴۴۱.

 

  

 

آورده‌اند که.....

مهرپدری

گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین

انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و

چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب

خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟»

گفت:« آن چوب‌ها که بر تن می‌آمد تحمل می‌کردم اکنون که بر جگرم

می‌آید تحمل ندارم».

***

پدر و پسری مهمان حضرت علی(ع) شدند. بعد از غذا خوردن، حضرت

علی(ع) برای آنها آفتابه و لگن و حوله آورد تا دست خود را بشویند

حضرت شخصاَََ نزد پدر رفت و آب ریخت تا دستش را بشوید. او خجالت

کشید و عذر خواهی می‌کرد، ولی حضرت علی(ع) با اصرار دست او را

شست. سپس علی(ع) آفتابه و لگن را به پسرش محمد حنفیه داد و

فرمود:دست این پسر مهمان را بشوی. آنگاه فرمود:«اگر این پسر تنها

بود، دستش را خودم می‌شستم اما خداوند دوست دارد آن جا که پدر و

پسری هر دو حاضرند، بین انها در احترامات فرق گذاشته شود.»

 

 

باز امشب

 

 باز امشب

 شسته شب رُخ

 در زُلال سیمگون مهتاب

 من سرم بر بالش و

 در آسمان چشم من مهتاب

 می‌رُباید جلوه‌اش از دیدگانم خواب

 گاه پلکم می‌شود سنگین

 حسرت یک خاطره‌ی شیرین

 میکند قلب مرا غمگین

 می‌گشایم چشم

 می‌فشانم اشک

 اشک می‌بوسد تمام گونه‌ام را

 می‌چکد بر خاک

 می‌زنم چرخی

 باز می‌گیرم گلوی ساغر خود را

 که لبالب گشته از خون زلال تاک

 این شب تیره ومن

 سرگرم کار شستشو هستیم

 او بشوید تیره روی خویش در مهتاب

 من بشویم قلب غمگینم به آتش آب

 

 

شاعر : رحیم سینایی

 

 

 

 

  
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥
تگ ها :

دومین نامه

سلام مهربونم

پدر بی تو چه سرد و بی ستاره است شبامون 

 به خودم قول دادم حالا که رفتی و من و مامان تنها شدیم اونی باشم که تو می خوای

مثل خودت صبور و مهربون باشم .

یادمه بابا تو عاشق وطن بودی عشقت به ایران زمین رو از توی  صدای گرمتو گرفته و

 غمگینتو

از اون نگاه طوفانی ژرف و عمیق و رویایی خیلی راحت میشد فهمید . بابا جونم بابای

خوب و مهربون  ببین می خوام  هرچی که هست تقدیم کنم به عشق تو

به عشق تو

 

قلب  ایران زمین  قلب

      

 

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم ." نادر شاه افشار "

 

 قدر  پدر مادرتون رو بدونین همیشه و در همه حالقلبلبخند

 

 

 ٣عکس از بابا در ادامه ی مطلب قرار دادم.برای مشاهده بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

پدر دستهـــــای تـــــو گهواره من

 

دو چـــــشم تو چــــراغ خونه من

 

بجزء تـــــو از همــــه دنیا بـــریدم

 

که عاشــــق تر ز تو هــرگز ندیدم

 

ببوســم پینه...دستـــــای پاکــت

 

ببوسم صورت چــون قرص ماهت

 

نشسته روی موهـــات برف پیری

 

الهـی مـــن بمیرم تـــــو نــــمیری

 

پـــــــــدر ای قبله راه سعــــــادت

 

نــدارم ذره ای از تــــــو شــــکایت

 

تو رو هم چــون نفسها دوس دارم

 

که جون مـــــن تویی تا بی نهایت

شاعر:شایان نجاتی

   در پایان این قسمت شعری  نوشتم  که بابا همیشه زمزمه می کرد

 

شکستن بال و پرم در قفس انداختنم

                                   چه درقفس باشم چه بیرون زقفس

کی کنم پرواز بااین بال وپر شکسته ام

                                خوشا شهیدان رفتن به مقصد رسیدن

خدایا !من هنوز به لطف تو به امید پرواز نشسته ام

 

        ناراحتدل شکستهناراحت

ادامه مطلب   
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها :

آوای ایران

 

 

میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . ارد بزرگ

 

ر وز پدر برای بزرگداشت ارزش پدر در خانواده در کشورهای گوناگون جشن گرفته می‌شود.

در بیشتر کشورهای جهان سومین یکشنبه ژوئن روز پدر است.

در ایران پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، بر پایه گاهشماری قمری زادروز علی، پیشوای نخست شیعیان روز پدر نامیده شده‌است. پیش از این انقلاب، روز ۲۴ اسفند زادروز رضا شاه بر پایه گاهشمار ایرانی رو پدر نامیده می‌شد.

 پدر یکی از نسبت‌های خانوادگی است و به والد طبیعی یا اجتماعی مذکر گفته می‌شود و از نظر زیست‌شناختی، اجتماعی، فرهنگی، و مذهبی می‌تواند تعریف‌های متفاوتی داشته باشد.

از نظر زیست‌شناختی، در پستاندارانی مانند انسان، پدر اسپرمی را تولید می‌کند که با تخمک ترکیب شده و پس از لقاح، رویان (جنین) شکل می‌گیرد.

از نظر اجتماعی پدر به مردی که نقش اجتماعی مربوطه را انجام دهد نیز گفته می‌شود. امروزه تحقیقات بسیاری درباره اهمیت نقش پدری در رشد روانی و اجتماعی فرزندان صورت گرفته است.

 

 

 *>>*<<*>>*<<*>>*<<*

چه کسی باور می کرد در سنگلاخها و خارزارهای بیابانهای چهل دستگاه گل بروید

چه کسی باور می کرد در کویر تشنه، باران غبارغم را ا ز چهره ها بشوید

 چه کسی باور می کرد مردی پیدا میشود که خرمن خرمن گل هدیه میدهد

 چه کسی باور می کرد آن مرد با باران آمد

چه کسی باور می کرد آن مرد با اسب سپید محبت آمد

 چه کسی باور می کرد آن مرد با داس بخشش برای دروی غمها می آید

چه کسی باور می کرد

اما ما باور کردیم آن مرد آمد او با باران آمد او با بارانی از محبت پدرانه

 سرها را در آغوشش گذاشتیم نتوانستیم چیزی بگوییم

 فقط با چشمانی پر از اشک شوق گفتیم متشکریم پدر

 

 

 

 میهن پرستان قهرمان ایران باستان ( سرداران و دانشمندان و پادشاهان): 

قهرمانان معاصر سرزمین ایران کسانی نیستند به جز یک میلیون جوان میهن

پرست با ایمان ایرانی که در راه مقدس میهن جوانمردانه ایستادند و کشته

شدند تا پای بیگانگان بر این کشور اهورایی گذاشته نشود . روانشان شاد باد در

ادامه نام کسانی آورده می شود که نقش مهمی در زنده ماندن نام ایران

داشته اند و برای کسانیکه نامشان در این فهرست نیست و هنوز از برکت

وجودشان بهره میبریم طول عمر خواهانیم

 

 

آذرباد: یکی از موبدان و دانشمندان ایرانی در زمان اردشیر بابکان

آذربرزین: پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفندیار جنگید که یکی از پهلوانان ایرانی میباشد و آتشکده ای هم به همین نام وجود دارد

آرتاخه: دوره هخامنشی (زمان خشایار شاه) مهندس و سازنده کانال آتوس

آرش: ملقب به کمانگیر . پهلوان ایرانی در عهد منوچهر شاه که در تیر اندازی سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ میان منوچهر و افراسیاب قرار بر پرتاب کردن تیری میگذارند تا مرز میان ایران و توران را تعین کند آرش از طربستان تیری پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ایران زمین فدا نمود

استانس: دوره هخامنشی شیمیدان و استاد دموکریتوس

آیین گشسب: سردار بزرگ ایران که در زمان هرمز چهارم فرماندهی لشگر ایران را بر عهده داشت

 فیروزنهاوندی ( ابولولو ) : پس از یورش تازیان به ایران به سرکردگی عمربن خطاب فیروز نهاوندی و تعداد بیشماری از ایرانیان به غلامی اعراب در آمدند . فیروز غلام مغیره بن شعبه شد و با زیرکی و در جهت انتقام خون نیاکانمان عمربن خطاب خلیفه دوم را با ضربه های کارد کشت و این جنایتکار تازی را از صحنه روزگار محو کرد

آریوبرزن: سردار بزرگ ایران که با شهامتی در خور ستایش و ماندگار لشگر ایران را تا آخرین لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه ای در تاریخ ایران از خود بر جا گذاشت.

استاسیس: سردار دلیر ایران که در نواحی هرات و بادغیس و سیستان بر ضد منصور خلیفه ستمگر عباسی قیام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آویخته شد و یکی از سمبلهای عرب ستیزی را در ایران به جای گذاشت و درس وطن پرستی در برابر یورش بیگانگان برای جوانان به جای گذاشت.

ارد بزرگ: میهن پرست ترین اندیشمند حال حاضر ایران است . مجموعه بسیار با ارزش اندیشه های او با عنوان ( آرمان نامه ) گردآوری شده است.

انوشیروان عادل: ملقب به انوشیروان دادگر . پادشاه معروف ساسانی که با بنیان گذاشتن قوانین حکومتی - دادگستری - اجتماعی و کشوری ایران را به مرز باشکوه ترین کشورهای جهان مبدل نمود . او مزدک و مزدکیان را که مدعی پیامبری شده بودند و دین ساختگی را می خواستند رواج دهند ( که قوانین مزدکی همان قوانین زرتشت با کمی تغییر بود ) همگی را نابود کرد و مشهورترین کاخ معماری ایرانی را در عراق پایه گذاشت که تیسپون نام گرفت ولی بعدها توسط سپاه اسلام ویران شد.

استخری : وی را نیزابن ندیم از محاسبان ومهندسان بشمار آورده است از جغرافی دانان نامداری مشرق زمین.

سیاوش: یکی از اسطوره های ملی ایرانیان . مردم ایران زمان های مدیدی سوگ سیاوش را هر ساله گرامی میداشتند . پسر کیکاوس و پدر کیخسرو . سودابه زن کیکاوس عاشق او شد که سیاوش از او امتناع ورزید . سودابه به همین جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سیاوش بتوران نزد افراسیاب رفت و دختر وی را به زنی گرفت . گرسیو برادر افراسیاب به سیاوش حسد برد و افراسیاب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سیاوش باعث جنگهای طولانی و غضب ناکی میان ایرانیان و تورانیان گشت.

شاپور ذوالاکتاف: شاپور دوم پادشاه مقتدر ساسانی که پس از خلع آذر نرسی بر تخت پادشاهی ایران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهی کرد . او یکی دیگر از پادشاهان بزرگ ایران است که چندین بار از حمله اعراب به ایران جلوگیری کرد و با اندیشه نیک سرزمین آریایی ما را از هجموم بیگانگان محفوظ داشت . او را به این جهت ذوالاکتاف میخوانند که دارای شانه های پهن و بزرگ بود . در بعضی از کتب تاریخی گفته است به دلیل آنکه پس از اسیر کردن مهاجمین ( اعراب ) از کتف آنان طنابی عبور میداده و همه را به طناب میکشیده ذوالاکتاف نامیده شده ولی این باور با ابهت و منش نیاکان ما در تضاد است .

شیده: دوره ساسانی - سازنده کاخ خورنق

شاهین: یکی از بزرگ سرداران و سپهسالاران ایران در زمام پادشاهی خسرو پرویز ساسانی

شیدرنگ: پزشک و فیلسوف ایرانی در عهد ضحاک که پزشکی را یکی از مشاغل واجب الوجوب میدانسته

کاوه آهنگر: آهنگری که چرم پاره خود را بر سر نیزه زد و ضحاک تازی را از تخت پادشاهی ایران به زیر افکند و بعدها چرم وی به درفش ملی کاویانی مبدل گشت . کاوه با یاری مردم ضحاک تازی را در کوه دماوند حبس کرد و فریدون را به سمت پادشاه ایران نشاند.

 کمبوجیه: کامبوزیا یا کامبیز. فرزند کورش بزرگ . او با اقتداری ستودنی و باور نکردنی در سال 525 قبل از میلاد سرزمین های مصر را بدلیل عمل نکوهیده مصریان در برابر ایرانیان که تعدای از ایرانیان را در مصر کشتند و به تمسخر پرداختند فتح کرد و کل مصر به زیر چتر پادشاهی ایران در آورد . او پیرو مزدیسنا زرتشت بود و همواره دین بهی را دنبال میکرد وی در راه بازگشت خبر دار شد که فردی به نام بردیه یا گئومات ادعای پادشاهی ایران نموده است و به نام برادر او کل پادشاهی را از آن خود کرده و دست به جنایات و کشتار مردم ایران زده که در نهایت از اندوه این کار جان داد . هرودوت چون او به خدای مصر ( یک گاو ) بی احترامی کرده بود و او را با ضرب چاقو کشته بود به او لقب دیوانه داد ولی این یکی دیگر از برگهای زرین خداپرستی در ایرانیان آن روزگار بود

کوروش بزرگ: کورش بنیانگذار دودمان هخامنشیان بود. او و مهرداد اشکانی و نادرشاه افشار را سه پادشاه بزرگ تاریخ ایران می دانند . او در رفومی آرام پدر بزرگ خویش را از قدرت برکنار نمود و خود پادشاهی ایرانزمین را بر عهده گرفت.

کیخسرو: سومین پادشاه مقتدر کیانی به خونخواهی کشتن سیاوش برخواست و مدتهای زیادی با تورانیان جنگید و در نهایت آنان را مغلوب ساخت و افراسیاب را به دلیل کشتن سیاوش که نه تنها پدر وی بود بلکه یکی از قهرمانان نامی ایران بود کشت . پدرش سیاوش و مادرش فرنگیس بود

کیومرث: نخستین پادشاه و بنیانگذار سلسله پیشدادی در پیش از ظهور هخامنشیان . نام وی در اوستا گیومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتیان او را نخستین انسان میدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حیوانات می پوشاندند

گشتاسب: پنجمین پادشاه از سلسله کیانی . پسر لهراسب و پدر اسفتدیار روئین تن گفته شده که زرتشت در زمان وی ظهور نموده است و گشتاسب شاه اولین کسی است که به زرتشت گرویده است و از مبلغان اصلی دین بهی میبشاد که در گسترش آن نقش مهمی ایفا کرده است

مازیار: یکی دیگر از قیام کنندگان بر علیه حکومت اعراب در ایران . وی در طبرستان بنایی عظیم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ایران به قبل از یورش تازیان تلاش کرد . وی در زمان معتصم عباسی قیام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرمیدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهایت با جنگهای معتصم دستگیر و در بغداد کشته شد . او نیز یکی دیگر از تندیس های ملی گرایی ایرانیان در برابر تهاجم دیگر کشورها است

مرداویج: پسر زیار . سردار بزرگ ایرانی که او نیز در جهت متلاشی کردن حکومت اعراب در ایران کوشید و جان داد . وی فرمانده لشگر اسفار پسر شیرویه عامل نصر بن احمد ساسانی بود طبرستان را برای اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداویج قزوین و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خلیفه جنایتکار عباسی را شکست داد . وی در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد

مهران: یکی دیگر از سرداران بزرگ ایران . وی از سپهسالاران ارتش ایران ( یزدگرد ساسانی ) بود و با اعراب بیابانگرد جنگید و ابوعبیده سردار مشهور عرب را به قتل رسانید
مهرداد بزرگ: موئسس سلسله شاهنشاهی پارتیان بود که ایران را از گسستگی و لجام گسیختگی دوران تحت اشغال یونانیان سلوکی رهایی بخشید . وی در سال 160 تا 140 قبل از میلاد با نبردهای وطن پرستانه ایالتهای ماد - پارس - خراسان - بابل - آشور - هرات و سیستان و . . . را جزو ایران بزرگ نمود . وی پادشاه سلوکیان را اسیر نمود و با وی با انسانیت رفتار کرد و به او در گرگان مستقر ساخت و برای حسن نیت به آنان با دختر وی ازدواج نمود . او را از بزرگ ترین اشخاص موثر در تاریخ ایران نامیده اند . که به راستی اگر ظهور نمی کرد امروز مشخص نبود ما در کجای تاریخ جای داشتیم

نادر شاه افشار: او را بهمراه کورش هخامنشی و مهرداد اشکانی سه پادشاه بزرگ تاریخ ایران می دانند . او پس از اسلام باشکوهترین و قدرتمندترین پادشاهی ایران را خلق کرد و در زمان خود پادشاه همه پادشاهان بود .

یعقوب لیث: یکی دیگر از قیام کنندگان بر علیه حکومت اعراب در ایران که گامهای اساسی در جهت بر اندازی تازیان در ایران برداشت وی نمونه دیگری از وطن پرستی ایرانیان در برابر هجوم بیگانگان به کشور شان بود . او پسر لیث رویگر بود . بواسطه کفایت و جوانمردی و دلیری از رویگری و عیاری به امارت سیستان رسید . سپس هرات و کرمان و شیراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازی ایران از دست اعراب گام برداشت . وی بر ضد معتمد خلیفه کشتارگر عباسی قیام کرد و برای نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگید . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خلیفه ننگین عرب را بکشد لیکن عمرش کفاف نداد و در اثر بیماری در سال 265 هجری قمری در گندی شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت
یقبوب بن محمد رازی : ابن ندیم وی رااز مهندسان و محاسبان دانسته است

بوذرجمهر: بزرگمهر معروف ترین و اندیشمند ترین وزیر دربار انوشیروان دادگر که گفتگوی های خرد ورزانه او در تاریخ ایران ثبت گشته است

بهرام چوبین: سردار دلیر ایران که در زمان پادشاهی هرمز چهارم ایران را از حمله وحشیانه ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشی و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با رومیان شکست خورد

 پیروزان: یکی از سرداران ایرانی در زمان یزدگرد سوم . که در جنگهای ایرانیان با اعراب رشادتهای از خود بر جای گذاشت

تنسر: پیشوای بزرگ دینی (زرتشتی) ایرانیان در زمان پادشاهی اردشیر بابکان عنوان هیربدان هیربد را داشته است که گامهای بزرگ در راه دین بهی برداشته است

جمشید: پسر طهمورث - چهارمین پادشاه پیشدادی . که جشن نوروز را بنیان نهاد و رسوم و آیین هایی شادی برای ایرانیان بر جا گذاشت که او را جم یا جمشاسب هم گفته اند

جاماسب: مردی دانا - خردمند و فیلسوفی بزرگ که گفته اند داماد زرتشت اسپیتمان بوده و نیز وزیر گشتاسب شاه . وی در آذربایجان زاده شد و خدمات بسیاری به ایران و ایرانی نمود

خسرو پرویز: خسرو پرویز سازنده حماسه بزرگ خسرو و شیرین نیز بود که عشق جاودانه اش به شیرین برای همیشه در تاریخ به ثبت رسید . که با اندوه بعدها از فره ایزدی دور میگردد و از آن مقام و ابهت خود میکاهد . فردوسی نیز از آخرین سالهای شاهنشاهی خسرو شکایت می کند ولی وی از شاهنشاهان مقتدر ایران بود

خشیارشا: فرزند داریوش بزرگ. او یکی دیگر از جانشیانان بر حق پادشاهی هخامنشیان بود که وی را فاتح سرزمین های آتن اروپا میدانند . او آتن را به کلی تصرف کرد . دلیل لشگر کشی وی عدول کردن یونانیان از قوانین آن روزگار بود زیرا لیدی که جزوی از ایران بود که توسط یونان به آتش کشیده شده بود و خشیارشا در صدد بر آمد این کار زشت را که در آن زمان نزد ایرانیان گناه محسوب میشده است جبران نماید که موفق نیز شد ولی در نبردهای بعدی به ایران عقب نشینی کرد ولی اقتدار ایران را به زیباترین شکل حفظ نمود

جهن برزین: دوره ساسانی - سازنده تخت تاقدیس

داریوش: وی در سال 521 بر تخت پادشاهی ایران زمین جلوس کرد و بزرگترین و شکوهمند ترین پادشاهی تاریخ ایران را پس از کورش بزرگ از خود به جای گذاشت . او پیرو دین بهی و مزدیسنا زرتشت بود و همواره منش و بزرگی کوروش را دنبال میکرد . او ساخت کاخ پرسپولیس را آغاز نمود و بعد از سه سال بررسی و ساختن ماکت از کاخ پرسپولیس با کمک مهندسی مصری که بعدها به موزه هنر تمام کشورها شناخته شد بنای این کاخ جاودانه را گذاشت و بیش از نیمی از آن را در زمان خود ساخت و ادامه ان توسط جانشینش خشیارشا تکمیل و بعد از وی فرزند او انجام گرفت . داریوش بزرگ هخامنشی کانالی در 2500 سال پیش ساخت که بعدها به کانال سوئز معروف گردید . طول این کانال دریایی به بیش از 161 کیلیومتر میرسیده است و از عرض آن دو کشتی به راحتی عبور میکردند . داریوش بزرگ خطی جدید برای ایرانیان بوجود آورد که بعدها از خطوط رایج دنیا شد . داریوش بزرگ ایران را به بزرگ ترین کشور جهان مبدل کرد ( بیش از 28 کشور ) . داریوش بزرگ آموزش رایگان را برای قشر عوام کشور به صورت اجباری در آورد و طرح سواد آموزی را اجباری نمود و . . . او را از ابرمردان ایران و جهان می دانند.

رستم: ملقب به تهمتن. از پهلوان بزرگ ایران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلی که در عهد کیقباد و کیکاوس و کیخسرو با تورانیان جنگید و از خود دلاوری ها و رشادتهای شگفت انگیز بر جای گذاشت

رستم فرخزاد: سردار بزرگ ایران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ایران در زمان شاهنشاهی یزدگرد سوم بود که حماسه ای در جنگ قادسیه بوجود آورد که تاریخ نیاکانمان را زیبا تر از همیشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شدرودکی سمرقندی : شاعر بزرگ قرن 4 هجری از ایرانیان سمرقندی و ناظم کلیله و دمنه

رابعه: به احترام بانوان ایران زمین یکی از دهها زن برجسته ایرانی را نیز اینجا می آوریم . نخستین زن ایرانی که پس از حمله وحشیانه اعراب به ایران و تسلط کامل به کشورمان به زبان پارسی اصیل شروع به سرودن شعر کرد . زمانش را برابر با رودکی گفته اند . گفته شده است که حارث برادر رابعه غلامی خوبرو به نام بکتاش داشت که بعدها رابعه عاشق بکتاش میشود که در اثر این عشق حارث فرمان میدهد که رابعه را به حمام ببرند و رگهایش را بزنند و بعد از آن درب حمام را گل بگیرند که بعد از آن رابعه با خون خود شعرهایش را بر دیوار حمام نوشت و به ناکامی از جهان بدرود گفت

زرتشت اسپیتمان: نخستین پیام آور صلح و خرد و اندیشه جهان که تاریخ زیستن او را از حدود قرن هفتم قبل از میلاد تا 1735 قبل از میلاد و برخی دیگر تا 5500 سال پیش تخمین زده اند که هنوز هیچ تاریخ شناسی نتواسته است از زمان او آگاهی پیدا کند . او ایرانیان را به پرستش خدا یگانه دعوت کرد . نام پدرش پورشسب و نام مادرش دغدو بود که گفته اند یکی از دلایل بوجود آمدن بزرگترین امپراتوری تاریخ در زمان شاهنشاهی هخامنشیان گرویدند پادشاهان آن زمان به دین زرتشتی بوده است . خدای واحد در دین زرتشت اهورامزدا می باشد

ستاسب: دوره هخامنشی ( زمان حکومت خشایار شاه 2466-486 ق.م.) دریا نورد و مکتشف

سنباد: یکی دیگر از قیام کنندگان بر علیه حکوتهای غارتگر اعراب در ایران که به جان و مال و ناموس ایرانیان تجاوز میکردند . او اهل نیشابور بود و پس از اینکه منصور خلیفه عباسی - ابومسلم خراسانی را کشت وی در نیشابور به خونخواهی از ابومسلم که فردی ایرانی و وطن پرست بود برخواست و قیام کرد که در نهایت با شصت هزار نفر از یارانش توسط اعراب بیابانگرد و کشتارگرکشته شد

سورنا: یکی از فرماندهان مشهور اشک سیزدهم (ارد نخست) می باشد . او به دستور پادشاه ایران که خود در حال جنگ با متجاوزین در خاور ایران بود به شمال باختری ایران لشکر کشید و در سال 53 قبل از میلاد کراسوس سردار مشهور روم را با سپاهیان بیشمارش شکست داد .

بوبراندا: دوره هخامنشی (زمان خشایار شاه) مهندس

برزمهر: پهلوان و دلیر مرد ایران در زمان پادشاهی بهرام گور

بدیع اسطرلابی : (مرگ در بغداد در 1140/1139 م) اهل اصفهان- ستاره شناس و سازنده اسطرلاب

بلاش: یکی از پادشاهان اشکانی که به اشک بیست و دوم معروف بود و در سالهای 51 تا 77 میلادی پادشاهی ایران را بر عهده داشت و خدمتی بزرگ به ایران زمین نمود . زیرا کتاب ارزشمند ایرانیان ( اوستا ) که در زمان حمله اسکندر به ایران از میان رفته بود با تلاش و همت او دوباره گردآوری شد

برازه: دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره

بابک خرمدین: سردار دلیر و پیشوای نهضت خرمدینیان یا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قیام کرد و 22 سال دست یورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلی از مقاومت ایرانیان در برابر حمله بیگانگان به کشور شد . او همیشه می گفت روح ابومسلم خراسانی در او حلول پیدا نموده و ادامه قیام ابومسلم را بر عهده گرفته است 

منبع: 

persian-file.blogsky.com

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها :

سومین نامه

سلام خوبه منقلب

 

بابا جون اگه میبینی خیلی دیر به دیر واست نامه مینویسم به این خاطر نیست که از

یادم رفتی. حقیقتا نوشتن برای تو نازنینم خیلی سخته .روزها و شب هام فقط با فکر

کردن به تو میگذره .اکثر اوقات چنان غرق تو هستم که گذشت زمان رو به هیچ وجه

متوجه نمی شم وقتی بهت فکر می کنم آروم می شم و دیگه احساس تنهایی نمی

کنم .

دیشب وقتی بهت فکر می کردم گرمای دستتو روی دستم حس می کردم می دونستم

کنارمی به خدا قسم دست نوازشگرت رو روی گونه های خیسم حس کردم وای بابا خیلی

خوشحالم که برای من زنده ای حداقل برای من زنده ای .روح بزرگ تو رو با همه 

وجودم حس می کنم خدا رو شکر می کنم که کنارمی حتی با اینکه نمی بینمت اما باز

هم شکر می کنم .

نازنینم ! تصمیم گرفتم مثل تو باشم .هیچ وقت به یاد ندارم زمانی رو که تو کاری رو به

عهده گرفته باشی و نیمه تمام رهاش کنی می خواهم مثل تو باشم .

بهترینم ! امروز چند برگه و ١ خودکار روبروم گذاشتم لیستی از کارهای ناتمامم رو

نوشتم .بابا جونم خیلی شرمنده شدم وای بر من این همه کار ناتمام ....

 

با خود چه کرده ام ؟ من چگونه گم شدم ؟ 

باز می رسم به خود از خودم که  بگذرم   ؟

بعد از اون لیستی از خواسته هایی که از من داشتی رو نوشتم کارهای که دوست

داشتی من انجام بدم .بارزترین خواسته ات این بود که من ادامه تحصیل بدم  می گفتی

همیشه واسه درس ات برنامه ریزی داشته باش همیشه نصیحت ام می کردی که

درخواست هامو از دیگران کم کنم و از خودم خیلی درخواست کنم.  وقتی از درس

خواندن خسته می شدم بهم می گفتی دخترم :

ز گهواره تا گور دانش بجوی

بله بابای خوبم من همه ی حرفاتو به یاد دارم .

گلم ! می خوام بهت قول بدم قسم می خورم به همه  مهربونی هات که درس ام رو ادامه

بدم و اینبار محکم تر گام برمی دارم . بابا جونم واسه کنکور کارشناسی ارشد برنامه

ریزی کردم به امید خدا از همین هفته  خواندن رو شروع می کنم

گل سر سبدام !  هزاران بوسه برایت میفرستم به اندازه همه خوبی هات

                دوستت دارم

                             دوستت دارم

                                            دوستت دارم

گر چه آن گل به دلم آتشی افروخته است

نکنم شکوه که چون غنچه لبم دوخته است

***

با همه خون دل و سوز درون خاموشم

که لبم دوخته است آن که دلم سوخته است

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
تگ ها :

سوابق خدمت پدر در جبهه

من شناسم قیمت رخسار زرد

قدر اهل درد داند اهل درد

**

من شناسم آه آتشناک را

بانگ مستان گریبان چاک را

**

هر دلی از سوز ما آگاه نیست

غیر را در خلوت ما راه نیست

**

خسته دل داند بهای ناله را

شمع داند قدر داغ لاله را

**

دیگران دلبسته جان و سرند

مردم عاشق گروهی دیگرند

 

 

 

سوابق خدمت در جبهه :

 

 پدر در سه مرحله و در تاریخ های ذیل در جبهه های نبرد جنوب  جمعا

به مدت 22 ماه و 23 روز و در یک مرحله به مدت 15 ماه و 24 روز

در پشتیبانی حضور داشتند.

 

 

از تاریخ   ١٢/٧/۶۵  تا تاریخ   ٢٧/١١/۶۶  به مدت ۵٠١ روز و نوع

عضویت بسیجی داوطلب در جبهه نبرد .  

از تاریخ ٢٨/١١/۶۶   تا تاریخ   ٢٩/۴/۶٧  به مدت ١۵۵ روز و نوع عضویت

بسیجی داوطلب در جبهه نبرد .

از تاریخ   ٠١/٠۵/۶٧ تا تاریخ   ٢٧/۵/۶٧  به مدت ٢٧ روز نوع عضویت

بسیجی داوطلب در جبهه نبرد .

از تاریخ   ٢٨/٠۵/۶٧ تا تاریخ   ١۴/٠٩/۶٨ به مدت ۴٧۴ روز نوع عضویت  

پشتیبانی

 

در این زمان ها پدر در عملیات های زیر شرکت داشتند

 

 

  • عملیات جرایر مجنون تیپ 85 موسی بن جعفر
  • عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه
  • عملیات والفجر 10

 

 موقعیت جغرافیایی منطقه شلمچه نسبت به استان

برای دیدن نقشه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید   

ادامه مطلب   
نویسنده : آزاده ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
تگ ها :

چهارمین نامه

سلام ای دور از من دل شکسته

دلتنگم خیلی دلتنگم ..امشب خیلی دلتنگم..امشب من خیلی دلتنگم ......

مهربون امشب جوهر نامه ام با آه و دلتنگی است

امشب زمان نمی گذردناله من از زوی دلتنگی است

امشب پریشونم گویا گمشده ای جویم

اما.... نمی یابم از هر سو که می جویم

شاعر نیستم.شاعری نمی دانم اما سخن یک در میان بیدادگر این حال است

         " دلتنگم امشب خیلی دلتنگم  ..."

من به خدا گزیدم لب را به صد نشانه

شاید نباشد این راز درچهره ام نشانه

گویا در نگاهم سوزی نشسته از غم

گویا که اشکم امشب سوی روانه دارد

وای ..امشب من چنین است

من در خودم پریشان

از یادها گریزان

گویند سکوت نشانه است

نشانه  رضایت

اما سکوتم امشب نشانه گلایه است

امشب سکوت این دل بیدادگر زمانه است  

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها :

عکس های بابا در بیمارستان آلمان

 

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند :

 

      پرواز !  

                    پرواز !

                   

 

 

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :

فال پریشون

ای مـرغِ سحـــر ناله کـن در غم یارم
  
آتــش زده این روزگــــار بــاغ و بـهارم

 
هـم نـــــاله بشـــو با دل زار و نــزارم
 
بــــربوده تـــوان از تنــم هــجر نــگارم
 
این سوگ عظیم می برد صبر و قرارم
 
بر توســن غـم تا ابــــد یـکه ســـوارم
 
آشفتـه تر از باد و هـمـرنگ خزانـــــم
 
سوزد همه دم پــیکــرم داغ جــوانــم
 
تصویر عزاســـت بر رخ و عمق نـهانـم
 
ای مـرغِ سحـــر ناله کــن در غم یارم

 

 

با تشکر از سید محسن

 

 

 

شهیدی که بر خاک می خفت

 چنین در دلش گفت:

"اگر فتح این است

                   که دشمن شکست

                                چرا همچنان دشمنی هست ؟ "

دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم

تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم

چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو

چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم

(شاعر: رهی)

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
تگ ها :

نامه ها ی من برای بابا

پنجمین نامه: 

 

سلام قهرمانقلب

 

مهربونم ! منو ببخش .می دونم هر وقت نامه ام رو می خوانی ناراحتت می

کنم اما ...

بابای خوبم من کسی جز تو رو واسه درد دل کردن ندارم .خوبه من دلم

شکسته اصلا

حال خوشی ندارم مامان هم حالی بهتر از من نداره ما هر دو داغ تو رو به سینه

داریم.

نازنینم ! این روزها دوزخ منه .22 سال در کنارت زندگی کردم اما راز چشمهای

غمگین و

مهربونت رو نفهمیدم .

بهترینم ! خیلی ناراحتم چشمام از پنهون کردن اشک خسته شدن .بابا از وقتی

رفتی

احساس میکنم بی اعتبار شدم بابا تو اعتبار من بودی حالا از زندگی کردن می

ترسم

مهربونم! وجودت به من به  خونه آرامش می داد و حالا خونه ما دیگه آرامش

نداره......

بابا از وقتی رفتی خونه دیگه هیچ لطف و صفایی نداره دیگه صدای نفس

کشیدنت به

گوش نمی رسه .مامان خیلی گریه می کنه خیلی ناراحتم که نمی تونم

واسش کاری

کنم تا آروم بشه تنها کاری که می کنم اینه که اشک هاشو پاک می کنم گونه های

خیس از اشکشو می بوسم تا آروم بشه بابا کمکمون کن تا بتونیم تنهایی بدون

تو

زندگی کنیم  بابا دلم گرفته کوهی از غصه ها به دلمون اومده . صدای تپشهای

قلبم رو که خیلی تند و تند می تپه رو توی گوشم می شنوم اما بخاطر مامان تحمل 

میکنم و با زحمت به روی مامان می خندم اما بابا ی دلسوزم خنده من هزاران

بار  دردناک

تر از گریه کردن. روز هامو اینطوری می گذرونم و شب ها بعد از این که مامان

خوابید تا

وقت اذان صبح واسه دل سوخته ام گریه می کنم واسه چشمهای نازت واسه

 

 قلب مهربونت واسه تو عزیزم که دیگه نیستی .تا امروز 23 روز شده که پروانه

زندگیم پر

کشیده .کار من شده شمردن روز های بی کسی . مظلومم ! هر روز برای

من به مانند

یک سال می گذره .بابا 23 روز از یتیمیم می گذره اما هنوز باور نکردم دلم 

گرفته ای کاش بودی ....

کاش می دونستم انتقام سال های رنج و عذاب ات رو باید از چه کسی بگیرم .

نازنینم ! چند دفعه خواستم داخل اتاقت برم تا وسایلت رو جمع کنم اما به درب 

اتاق که می رسم دلم می گیره چشمام غرق اشک می شن طاقت دیدن جای

خالی تو رو ندارم

عزیزم !

دیشب هر کاری کردم که بتونم چشمامو ببندم و واسه یک لحظه توی ذهنم

 نباشی اما بهترینم ! نشد... چشمام  تحصن کردن واسه دیدنت بی قراری می

کنند تا تو رو نبینند

بسته نمی شن و نمی خوابند. هر روز و هر شب رو به آسمون نگاه می کنم

میگم

خدایا ! مواظب بابام باش که من بهترینم و اعتبارمو بهت سپردم .

شب پر ستاره است

او با من نیست

تا همین اندازه کافی است

دور دست یکی آواز می خواند .دور دست

روحم بدون او گم شده است

تا مگر او را نزدیک من بیاورد چشمانم دنبالش می گردد

قلبم او را جستجو می کند

و او با من نیست

وای از این جدایی

و ما از آن زمان دیگر آن کسی نیستیم که بودیم

ششمین نامه:

سلام باباناراحت

بابا اصلا حالم خوب نیست نمی دونم چی بگم  دوست دارم خوابت رو ببینم دلم 

خیلی گرفته الان که دارم این نامه رو واست می نویسم خیلی دلم گرفته اگه

می بینی نامه ام خیس شده بخاطر اشک های منه  بابا از روزی که رفتی همه

لحظه هام مثل عصر جمعه دلگیره و به سختی می گذره دلم گرفته انتظار رو

کوتاه کن ....

هفتمین نامه :

سلام بهترینم

بابا حالا که از دست ام رفتی دعات می کنم تا وقتی زنده هستم .از غم و دوری

تو جیگرم سوخت  از آتش این داغ سر تا پام سوخت بابا..

باد خزان با بی خبری اومد و درخت زندگیم سوخت از این داغ سیاه پوش شدم

بابا...

بعد از این داغ خونه ساکت شده وای بابا که امید مامان نا امید شده بابا جونم

کشت منو این داغ ...این داغ جیگر گوشه ام 

بابا ی خوبم دلم تنگ شده دوست دارم باز هم وقتی صدات می کنم که

بابا ....بابا...

جواب بشنوم با صدای مهربونت با همون تنگی نفست  باز هم جواب بدی بگی

جون بابا ...

وای از این داغ که دلم سوخت . گلم ! با رفتنت آتش به چشم ام نشسته آتشی که

با اشک هم خاموشی نداره.تمام این روز های جدایی فقط آه و ماتم نصیب ام

شده . مهربونم ! من هنوز به جون تو قسم می خورم چون تا الان باور نکردم

جون در بدن نداری .آخه چطور باور کنم چطور....؟ از دوریت سوختم بابا تو جون

من بودی بابا به مغز استخوانم آتش زدی . تو بدون من رفتی از این دنیا ولی من

زنده موندم .مهربونم !چطور دلت اومد منو تنها بذاری .وای از این درد جدایی

وای...

با رفتنت من سوختم شب و روز .تمام شب به انتظار م تا سحر شاید بیایی.با

اینکه به عکست نگاه می کنم دلتنگی ام تمام نمی شه بابا کجا رفتی کجا ؟

جایی رفتی که در دسترس ام نیست بخدا سوختم بابا از این جدایی غم دوریت

چنان تاثیر کرده که منو توی اوج جوانیم پیر کرده .خدایا ! با این دل چه کردی ؟

که همه وجودم  رو با بردن بابام سوزاندی

هشتمین نامه:

سلام عزیز دور از منقلب

 

نمی دونم الان در چه حالی هستی اما دعا می کنم حالت خوب باشه از ته دل

سوختم واست دعا می کنم فدای قدوبالات بشم خیلی دوستت دارم .بابا ی

مهربونم مامان  آذر امید آرزو سمیه و من همیشه به یادت هستیم همه

دلتنگیم امید خیلی بی تابی می کنه امید دلتنگه بعد از ٢ ماه دوری حالا اومده

فکر نمی کرد وقتی به دیدنت میاد چشمای تو واسه همیشه بسته باشن . بابا

می دونم اومدن امید خیلی دیر بود اما امید خیلی دوستت داره خیلی حرفها

واسه گفتن داشت که فرصت نشد بهت بگه بابای خوبم امید رو واسه این ٢ ماه

دوری ببخش .پدر مهربونم امید خیلی ناراحته که تا الان به خوابش نرفتی قربون

مهربونیت بشم به خواب امید برو دست نوازشت رو روی سرش بکش تنها

پسرت خیلی غصه داره خیلی پشیمونه .بابا بعد تو کمر همه ما شکست بابا تو

رو به دل شکسته ات قسم می دم به خواب امید برو تا دلش آروم بگیره.امید

تشنه دیدارته بابا ی دل شکسته ام .بابا شیرین عروست رو ببین که چطور

واست اشک می ریزه اون هم دوستت داره می دونم قلب مهربونت همه این

چیزها رو حس میکنه بابا دلم گرفته یاد اون ٢ روز  آخر که من و تو تنها بودیم 

می افتم تنها با هم کلی درد دل کردیم مثل همیشه . بابا اون دو روز آخر عمرت

کنار من بودی این دو روز  ... نه بابا درد دلت پیش من می مونه به کسی نمی

گم مثل همیشه راز ت رو  توی سینه نگه می دارم.

 

بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود

               بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را باید به فریادش رسید

               ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

 

ای که وجودت واسه ما آرامش بود و نبودنت عذاب دست امید رو بگیر از روی

زمین بلندش کن .بابا بهش دلگرمی بده بگو باید از این به بعد ستون خونه باشه

بگو باید همیشه پشتیبان مادرش و ۴ تا خواهرش باشه بابا واسه سلامتی تنها

برادرم دعا کن.فدای دل مهربونت بشم ..

می خوام از آذر دختر بزرگ ات سوگلی بابا برات بگم.از راه دور واسه دیدنت

اومد آذر دلش شکست وقتی به جای دیدن روی ماهت پارچه های مشکی که

با اسم قشنگ ات تزئین شده بود رو  روی دیوار خونه خاطره هاش

دید .دلهامون سوخت از غم دوریت فدای چشمای قشنگت بشم .صدای آذر رو

شنیدی وقتی با لا سرت صدات می زد .

                بابا...

                                        بابا...

یادت هست بابا به نوه ات پارمیدا دختر آذر میگفتی پارمیدا باباجون قربون

چشمات بشه و حالا بابا آذر با همه وجودش فریاد می زنه می گه بابا قربون

چشمات بشم که دیگه واسه همیشه بسته شدن چشمایی که نگاه مظلوم و

غمگینی داشت .

فدای نجابت نگاهت بشم بابا .

واسه خاک سپاریت وقتی یه خرمن خاک قلب مهربونت رو از ما دور کرد نگاهت

به کجا خیره بود ؟ به بی تابی مامان صدای گریه های من یا ... به چی خیره

شده بودی؟

بابا پارمیدا رو دیدی که بالا ی مزارت واست بوس می فرستاد با صدای

کودکانش میگفت :" خدایا! این بوس ها رو واسه بابا جونم فرستادم بابا جون

دوستت دارم."

از پارمیدا پرسیدم بابا جون کجاست می دونی چی گفت؟

پارمیدا گفت : بابا جونم رفته به آسمون پیش خدا.آذر واسم تعریف کرده که :

یه روز پارمیدا یه مهدکودک می بینه وبه آذز میگه مامان اسم این مهد کودک

چیه ؟ آذر میگه مهد آسمون پارمیدا خوشحال میشه و میگه منو ببر اونجا آخه

اونجا آسمونه بابا جون اونجاست می خوام برم پیش باباجون.میبینی بابا ما

همه به یادت هستیم.حالا از آرزو بگم واست آرزو هم خیلی ناراحته اما همه

غصه اش رو توی دلش می ریزه .پسر آرزو به دنیا اومد یادته تو فقط  مهیار رو تا

 5 روزگیش دیدیش اما الان باید ببینی خیلی با مزه و توپولی شده .فدای

چشمای قشنگ ات بشم رنگ چشمای مهیار هم شبیه رنگ چشمای تو

شده .مهیار نتونست از دیدن محبت های تو لذت ببره ولی بابا قول می دم وقتی

مهیار بزرگ شد از تو واسش حرف بزنم تمام خاطراتت رو مو به مو واسش

تعریف می کنم بهش می گم بابا جونش قهرمان بود می گم چه گلی رو از

دست دادیم از اولین نوه ات مهشاد واست بگم .مهشادی که تنها همبازیش تو

بودی یادته چه بازی هایی با هم می کردین مهشاد  دکتر می شد و تو هم مثل

همیشه نقش بیمار رو بازی می کردی.مهشاد هم  تو رو از دست داد بابا جونه

مهربونش همبازی خوبش رو از دست داد .مهشاد خیلی خودخوری می کنه

دقیقا" مثل تو فدات بشم الهی که تمام نوه هات خصوصیات اخلاقی  تو رو به

ارث بردن.یادته بابا چقدر مهشاد رو می بوسیدی میگفتی مهشاد وقتی کلاس

اول دبستان رفت دوست دارم اولین هدیه اش رو من بخرم اون هم یه کیف

قشنگ بابا حالا تو دیگه نیستی اما من قسم می خورم که این کار رو به جای تو

ولی از طرف تو انجام بدم و به مهشاد میگم اینو باباجون از آسمون واست

فرستاده .بابا همیشه از طرف تو مهشاد مهیار و پارمیدا رو می بوسم .

و حالا نوبتی هم باشه نوبت سمیه است حالا از اون واست بگم .سمیه همیشه از

تو و خاطراتت حرف میزنه و واسه اینکه دیگه پیش ما نیستی گریه میکنه

سمیه خیلی ناراحته که تو نتونستی خونه ی جدیدی که خریدم رو ببینه بابا

نگران نباش روز سومی که دیگه نبودی بین ما کلید خونه رو به سمیه دادن

دیدی سمیه کلید رو اورد سر مزار گفت بابا این هم کلید فدای چشمای قشنگت

که فرصت نکردی  خونه ی سمیه رو ببینی.

بابا قربون ذات پاکت بشم همه ما خیلی ناراحتیم نمی تونیم نبودنت رو باور کنیم

همیشه چراغ یادت توی قلب ما روشن باقی می مونه.بهت قول می دم هیچ

وقت نگذارم خاموش بشه بهت قول می دم 

هر سه تا داماد ات و تنها عروس ات خیلی ناراحت هستن که دیگه صدای

دلنشین پدر رو نمیشنوند

بابا واسه مامان دعا کن تا آروم بشه و بی تابی نکنه

واسه آذر و شوهرش و پارمیدا دعا کن

واسه امید و زنش دعا کن.

واسه آرزو و شوهرش و مهشاد و مهیار  دعا کن.

واسه سمیه و شوهرش دعا کن

واسه من هم دعا کن که بتونم باعث افتخارت باشم.

بابا واسه همه ی ما خیلی زحمت کشیدی ممنون بابا حللال کن بخاطر کوتاهی

هایی که در حقت کردیم .

حلال کن

نهمین نامه:

 چهل روز گذشت از نبودنت

وقتی تابودت رو پیش رویم گذاشتن چه جمعیت عظیمی پشت سرت نماز خوندن .

بابا تو شاهد بودی که من با همه وجودم گریه می کردم هر لحظه ضعیف تر از

لحظه قبل می شدم شاید بخاطر این بود که به جای اشک خون گریه می کردم

این چنین روزی که جانم کرد ریش 

                                            هرگزم نامد به عمر خویش پیش

شب روز کنار مامان میشینم توی نگاهش خاطرات تو رو جستجو می کنم .بابا

نگاه خسته ام به در خشک شده درست مثل کودکیم که انتظار برگشتنت از

سر کار به خونه منو بی تاب می کرد.پاهام سست شده نگرانم نمی تونم باور

کنم وجود مهربونت کنارم نیست .چشمهای مامان هم نگران هر لحظه به هر

سو نگاه می کنه لرزش اشک هاش تارو پود قلبمو به  لرزه میندازه

پدرم ! نیمه شب ها با یاد و خاطرات تو با در آغوش کشیدن لباس هات گل اشک

چشمام می شکفه عطر تنت در تنهایی من می پیچه و صدای دلنشینت لالایی

شب های تاریک ام شده با آه دلم ساز این تنهایی رو میزنم 

دهنم تلخی نبودنت رو می چشه 

خدایا ! منو با دیدار پدر شیرین کام کن

معبودا ! صبری عطا فرما تا این دوری رو به یاریت تحمل کنم .

در دلم غوغاست از وقتی رفتی تپش های قلبم مثل سنچ و دمام توی

عاشورای دلم ساز غم می زند هر شب تو رویاهام چهرات رو تصویر می کنم

لبخند های زیبا  نگاه مهربونت چشمهای گیرات......

باز دلم دریایی شده و طوفان غم موج های اشکم رو به ساحل گونه هام به

شدت می کوبه.آغوش ات بهترین مکان مقدس برای گریه کردن و راز و نیاز

بود حالا که دیگه نیستی توی کدوم محراب خدا رو ستایش کنم؟

توی گلدان ذهنم همیشه به یادت گلی می کارم و همیشه به داشتن پدری

مثل تو افتخار می کنم .

خیلی خوشحالم که تو به آرزویت رسیدی میگن آدم ها به مرگ نزدیک ترن  تا به

آرزو و آرزوی تو چه زیبا بود که به مرگ برآورده شد " شهادت"

به خودم قول دادم صبوری کنم با غمت تا روزمرگم جانم با دیدارت زنده بشه

نارنینم ! بی نهایت دوستت دارم و جودم لبریز توست یادت آرامشی است برای

قلب سوخته ام.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها :

ساز دلتنگی

شاعر دنیا من اگه بودم آعاز شعرم با کلام پدرم بود عشق تو

صحرا اگه من

بودم آب حیاتم توی دست پدرم بود .وای اگه گندم پوست تنم بود

اون که با

دستاش منو می کاشت پدرم بود ریشه رو توی خاک اگه می

گذاشت پدرم بود .

پدر جونه ..پدر روحه..پدر دین و ایمان ..پدر خسته ..پدر بیدار  از

این دنیای دیوونه

پدر نور..پدر امید....پدر عشقه که می مونه پدر خندوون ولی

گریون از این دنیای

دیوونه

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
تگ ها :