|
پنجمین نامه:
سلام قهرمان
مهربونم ! منو ببخش .می دونم هر وقت نامه ام رو می خوانی ناراحتت می
کنم اما ...
بابای خوبم من کسی جز تو رو واسه درد دل کردن ندارم .خوبه من دلم
شکسته اصلا
حال خوشی ندارم مامان هم حالی بهتر از من نداره ما هر دو داغ تو رو به سینه
داریم.
نازنینم ! این روزها دوزخ منه .22 سال در کنارت زندگی کردم اما راز چشمهای
غمگین و
مهربونت رو نفهمیدم .
بهترینم ! خیلی ناراحتم چشمام از پنهون کردن اشک خسته شدن .بابا از وقتی
رفتی
احساس میکنم بی اعتبار شدم بابا تو اعتبار من بودی حالا از زندگی کردن می
ترسم
مهربونم! وجودت به من به خونه آرامش می داد و حالا خونه ما دیگه آرامش
نداره......
بابا از وقتی رفتی خونه دیگه هیچ لطف و صفایی نداره دیگه صدای نفس
کشیدنت به
گوش نمی رسه .مامان خیلی گریه می کنه خیلی ناراحتم که نمی تونم
واسش کاری
کنم تا آروم بشه تنها کاری که می کنم اینه که اشک هاشو پاک می کنم گونه های
خیس از اشکشو می بوسم تا آروم بشه بابا کمکمون کن تا بتونیم تنهایی بدون
تو
زندگی کنیم بابا دلم گرفته کوهی از غصه ها به دلمون اومده . صدای تپشهای
قلبم رو که خیلی تند و تند می تپه رو توی گوشم می شنوم اما بخاطر مامان تحمل
میکنم و با زحمت به روی مامان می خندم اما بابا ی دلسوزم خنده من هزاران
بار دردناک
تر از گریه کردن. روز هامو اینطوری می گذرونم و شب ها بعد از این که مامان
خوابید تا
وقت اذان صبح واسه دل سوخته ام گریه می کنم واسه چشمهای نازت واسه
قلب مهربونت واسه تو عزیزم که دیگه نیستی .تا امروز 23 روز شده که پروانه
زندگیم پر
کشیده .کار من شده شمردن روز های بی کسی . مظلومم ! هر روز برای
من به مانند
یک سال می گذره .بابا 23 روز از یتیمیم می گذره اما هنوز باور نکردم دلم
گرفته ای کاش بودی ....
کاش می دونستم انتقام سال های رنج و عذاب ات رو باید از چه کسی بگیرم .
نازنینم ! چند دفعه خواستم داخل اتاقت برم تا وسایلت رو جمع کنم اما به درب
اتاق که می رسم دلم می گیره چشمام غرق اشک می شن طاقت دیدن جای
خالی تو رو ندارم
عزیزم !
دیشب هر کاری کردم که بتونم چشمامو ببندم و واسه یک لحظه توی ذهنم
نباشی اما بهترینم ! نشد... چشمام تحصن کردن واسه دیدنت بی قراری می
کنند تا تو رو نبینند
بسته نمی شن و نمی خوابند. هر روز و هر شب رو به آسمون نگاه می کنم
میگم
خدایا ! مواظب بابام باش که من بهترینم و اعتبارمو بهت سپردم .
شب پر ستاره است
او با من نیست
تا همین اندازه کافی است
دور دست یکی آواز می خواند .دور دست
روحم بدون او گم شده است
تا مگر او را نزدیک من بیاورد چشمانم دنبالش می گردد
قلبم او را جستجو می کند
و او با من نیست
وای از این جدایی
و ما از آن زمان دیگر آن کسی نیستیم که بودیم
ششمین نامه:
سلام بابا
بابا اصلا حالم خوب نیست نمی دونم چی بگم دوست دارم خوابت رو ببینم دلم
خیلی گرفته الان که دارم این نامه رو واست می نویسم خیلی دلم گرفته اگه
می بینی نامه ام خیس شده بخاطر اشک های منه بابا از روزی که رفتی همه
لحظه هام مثل عصر جمعه دلگیره و به سختی می گذره دلم گرفته انتظار رو
کوتاه کن ....
هفتمین نامه :
سلام بهترینم
بابا حالا که از دست ام رفتی دعات می کنم تا وقتی زنده هستم .از غم و دوری
تو جیگرم سوخت از آتش این داغ سر تا پام سوخت بابا..
باد خزان با بی خبری اومد و درخت زندگیم سوخت از این داغ سیاه پوش شدم
بابا...
بعد از این داغ خونه ساکت شده وای بابا که امید مامان نا امید شده بابا جونم
کشت منو این داغ ...این داغ جیگر گوشه ام
بابا ی خوبم دلم تنگ شده دوست دارم باز هم وقتی صدات می کنم که
بابا ....بابا...
جواب بشنوم با صدای مهربونت با همون تنگی نفست باز هم جواب بدی بگی
جون بابا ...
وای از این داغ که دلم سوخت . گلم ! با رفتنت آتش به چشم ام نشسته آتشی که
با اشک هم خاموشی نداره.تمام این روز های جدایی فقط آه و ماتم نصیب ام
شده . مهربونم ! من هنوز به جون تو قسم می خورم چون تا الان باور نکردم
جون در بدن نداری .آخه چطور باور کنم چطور....؟ از دوریت سوختم بابا تو جون
من بودی بابا به مغز استخوانم آتش زدی . تو بدون من رفتی از این دنیا ولی من
زنده موندم .مهربونم !چطور دلت اومد منو تنها بذاری .وای از این درد جدایی
وای...
با رفتنت من سوختم شب و روز .تمام شب به انتظار م تا سحر شاید بیایی.با
اینکه به عکست نگاه می کنم دلتنگی ام تمام نمی شه بابا کجا رفتی کجا ؟
جایی رفتی که در دسترس ام نیست بخدا سوختم بابا از این جدایی غم دوریت
چنان تاثیر کرده که منو توی اوج جوانیم پیر کرده .خدایا ! با این دل چه کردی ؟
که همه وجودم رو با بردن بابام سوزاندی
هشتمین نامه:
سلام عزیز دور از من
نمی دونم الان در چه حالی هستی اما دعا می کنم حالت خوب باشه از ته دل
سوختم واست دعا می کنم فدای قدوبالات بشم خیلی دوستت دارم .بابا ی
مهربونم مامان آذر امید آرزو سمیه و من همیشه به یادت هستیم همه
دلتنگیم امید خیلی بی تابی می کنه امید دلتنگه بعد از ٢ ماه دوری حالا اومده
فکر نمی کرد وقتی به دیدنت میاد چشمای تو واسه همیشه بسته باشن . بابا
می دونم اومدن امید خیلی دیر بود اما امید خیلی دوستت داره خیلی حرفها
واسه گفتن داشت که فرصت نشد بهت بگه بابای خوبم امید رو واسه این ٢ ماه
دوری ببخش .پدر مهربونم امید خیلی ناراحته که تا الان به خوابش نرفتی قربون
مهربونیت بشم به خواب امید برو دست نوازشت رو روی سرش بکش تنها
پسرت خیلی غصه داره خیلی پشیمونه .بابا بعد تو کمر همه ما شکست بابا تو
رو به دل شکسته ات قسم می دم به خواب امید برو تا دلش آروم بگیره.امید
تشنه دیدارته بابا ی دل شکسته ام .بابا شیرین عروست رو ببین که چطور
واست اشک می ریزه اون هم دوستت داره می دونم قلب مهربونت همه این
چیزها رو حس میکنه بابا دلم گرفته یاد اون ٢ روز آخر که من و تو تنها بودیم
می افتم تنها با هم کلی درد دل کردیم مثل همیشه . بابا اون دو روز آخر عمرت
کنار من بودی این دو روز ... نه بابا درد دلت پیش من می مونه به کسی نمی
گم مثل همیشه راز ت رو توی سینه نگه می دارم.
بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده را باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
ای که وجودت واسه ما آرامش بود و نبودنت عذاب دست امید رو بگیر از روی
زمین بلندش کن .بابا بهش دلگرمی بده بگو باید از این به بعد ستون خونه باشه
بگو باید همیشه پشتیبان مادرش و ۴ تا خواهرش باشه بابا واسه سلامتی تنها
برادرم دعا کن.فدای دل مهربونت بشم ..
می خوام از آذر دختر بزرگ ات سوگلی بابا برات بگم.از راه دور واسه دیدنت
اومد آذر دلش شکست وقتی به جای دیدن روی ماهت پارچه های مشکی که
با اسم قشنگ ات تزئین شده بود رو روی دیوار خونه خاطره هاش
دید .دلهامون سوخت از غم دوریت فدای چشمای قشنگت بشم .صدای آذر رو
شنیدی وقتی با لا سرت صدات می زد .
بابا...
بابا...
یادت هست بابا به نوه ات پارمیدا دختر آذر میگفتی پارمیدا باباجون قربون
چشمات بشه و حالا بابا آذر با همه وجودش فریاد می زنه می گه بابا قربون
چشمات بشم که دیگه واسه همیشه بسته شدن چشمایی که نگاه مظلوم و
غمگینی داشت .
فدای نجابت نگاهت بشم بابا .
واسه خاک سپاریت وقتی یه خرمن خاک قلب مهربونت رو از ما دور کرد نگاهت
به کجا خیره بود ؟ به بی تابی مامان صدای گریه های من یا ... به چی خیره
شده بودی؟
بابا پارمیدا رو دیدی که بالا ی مزارت واست بوس می فرستاد با صدای
کودکانش میگفت :" خدایا! این بوس ها رو واسه بابا جونم فرستادم بابا جون
دوستت دارم."
از پارمیدا پرسیدم بابا جون کجاست می دونی چی گفت؟
پارمیدا گفت : بابا جونم رفته به آسمون پیش خدا.آذر واسم تعریف کرده که :
یه روز پارمیدا یه مهدکودک می بینه وبه آذز میگه مامان اسم این مهد کودک
چیه ؟ آذر میگه مهد آسمون پارمیدا خوشحال میشه و میگه منو ببر اونجا آخه
اونجا آسمونه بابا جون اونجاست می خوام برم پیش باباجون.میبینی بابا ما
همه به یادت هستیم.حالا از آرزو بگم واست آرزو هم خیلی ناراحته اما همه
غصه اش رو توی دلش می ریزه .پسر آرزو به دنیا اومد یادته تو فقط مهیار رو تا
5 روزگیش دیدیش اما الان باید ببینی خیلی با مزه و توپولی شده .فدای
چشمای قشنگ ات بشم رنگ چشمای مهیار هم شبیه رنگ چشمای تو
شده .مهیار نتونست از دیدن محبت های تو لذت ببره ولی بابا قول می دم وقتی
مهیار بزرگ شد از تو واسش حرف بزنم تمام خاطراتت رو مو به مو واسش
تعریف می کنم بهش می گم بابا جونش قهرمان بود می گم چه گلی رو از
دست دادیم از اولین نوه ات مهشاد واست بگم .مهشادی که تنها همبازیش تو
بودی یادته چه بازی هایی با هم می کردین مهشاد دکتر می شد و تو هم مثل
همیشه نقش بیمار رو بازی می کردی.مهشاد هم تو رو از دست داد بابا جونه
مهربونش همبازی خوبش رو از دست داد .مهشاد خیلی خودخوری می کنه
دقیقا" مثل تو فدات بشم الهی که تمام نوه هات خصوصیات اخلاقی تو رو به
ارث بردن.یادته بابا چقدر مهشاد رو می بوسیدی میگفتی مهشاد وقتی کلاس
اول دبستان رفت دوست دارم اولین هدیه اش رو من بخرم اون هم یه کیف
قشنگ بابا حالا تو دیگه نیستی اما من قسم می خورم که این کار رو به جای تو
ولی از طرف تو انجام بدم و به مهشاد میگم اینو باباجون از آسمون واست
فرستاده .بابا همیشه از طرف تو مهشاد مهیار و پارمیدا رو می بوسم .
و حالا نوبتی هم باشه نوبت سمیه است حالا از اون واست بگم .سمیه همیشه از
تو و خاطراتت حرف میزنه و واسه اینکه دیگه پیش ما نیستی گریه میکنه
سمیه خیلی ناراحته که تو نتونستی خونه ی جدیدی که خریدم رو ببینه بابا
نگران نباش روز سومی که دیگه نبودی بین ما کلید خونه رو به سمیه دادن
دیدی سمیه کلید رو اورد سر مزار گفت بابا این هم کلید فدای چشمای قشنگت
که فرصت نکردی خونه ی سمیه رو ببینی.
بابا قربون ذات پاکت بشم همه ما خیلی ناراحتیم نمی تونیم نبودنت رو باور کنیم
همیشه چراغ یادت توی قلب ما روشن باقی می مونه.بهت قول می دم هیچ
وقت نگذارم خاموش بشه بهت قول می دم
هر سه تا داماد ات و تنها عروس ات خیلی ناراحت هستن که دیگه صدای
دلنشین پدر رو نمیشنوند
بابا واسه مامان دعا کن تا آروم بشه و بی تابی نکنه
واسه آذر و شوهرش و پارمیدا دعا کن
واسه امید و زنش دعا کن.
واسه آرزو و شوهرش و مهشاد و مهیار دعا کن.
واسه سمیه و شوهرش دعا کن
واسه من هم دعا کن که بتونم باعث افتخارت باشم.
بابا واسه همه ی ما خیلی زحمت کشیدی ممنون بابا حللال کن بخاطر کوتاهی
هایی که در حقت کردیم .
حلال کن
نهمین نامه:
چهل روز گذشت از نبودنت
وقتی تابودت رو پیش رویم گذاشتن چه جمعیت عظیمی پشت سرت نماز خوندن .
بابا تو شاهد بودی که من با همه وجودم گریه می کردم هر لحظه ضعیف تر از
لحظه قبل می شدم شاید بخاطر این بود که به جای اشک خون گریه می کردم
این چنین روزی که جانم کرد ریش
هرگزم نامد به عمر خویش پیش
شب روز کنار مامان میشینم توی نگاهش خاطرات تو رو جستجو می کنم .بابا
نگاه خسته ام به در خشک شده درست مثل کودکیم که انتظار برگشتنت از
سر کار به خونه منو بی تاب می کرد.پاهام سست شده نگرانم نمی تونم باور
کنم وجود مهربونت کنارم نیست .چشمهای مامان هم نگران هر لحظه به هر
سو نگاه می کنه لرزش اشک هاش تارو پود قلبمو به لرزه میندازه
پدرم ! نیمه شب ها با یاد و خاطرات تو با در آغوش کشیدن لباس هات گل اشک
چشمام می شکفه عطر تنت در تنهایی من می پیچه و صدای دلنشینت لالایی
شب های تاریک ام شده با آه دلم ساز این تنهایی رو میزنم
دهنم تلخی نبودنت رو می چشه
خدایا ! منو با دیدار پدر شیرین کام کن
معبودا ! صبری عطا فرما تا این دوری رو به یاریت تحمل کنم .
در دلم غوغاست از وقتی رفتی تپش های قلبم مثل سنچ و دمام توی
عاشورای دلم ساز غم می زند هر شب تو رویاهام چهرات رو تصویر می کنم
لبخند های زیبا نگاه مهربونت چشمهای گیرات......
باز دلم دریایی شده و طوفان غم موج های اشکم رو به ساحل گونه هام به
شدت می کوبه.آغوش ات بهترین مکان مقدس برای گریه کردن و راز و نیاز
بود حالا که دیگه نیستی توی کدوم محراب خدا رو ستایش کنم؟
توی گلدان ذهنم همیشه به یادت گلی می کارم و همیشه به داشتن پدری
مثل تو افتخار می کنم .
خیلی خوشحالم که تو به آرزویت رسیدی میگن آدم ها به مرگ نزدیک ترن تا به
آرزو و آرزوی تو چه زیبا بود که به مرگ برآورده شد " شهادت"
به خودم قول دادم صبوری کنم با غمت تا روزمرگم جانم با دیدارت زنده بشه
نارنینم ! بی نهایت دوستت دارم و جودم لبریز توست یادت آرامشی است برای
قلب سوخته ام. |