گوش کن بابا...

 

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

 

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

 

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش
کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام
، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

 

 

 

به امید روز وصال

 

 

 

 

 

 

 

/ 25 نظر / 482 بازدید
نمایش نظرات قبلی

پدر من هم روی دستهام جون داد.پدرم 3 سال به سختی نفس میکشید.ریه اش دیگه از بین رفته بود.دکترا جوابش کردن.دیگه شیمی درمانی هم جواب نمیداد.1 سال بود که منو مادرم خونه و بیارستان باهاش بودیم.دیگه فقط پدر و پسر نبودیم رفیق هم بودیم.ساعت 3 صبح هنوز بیدار بودم ولی برق اتاق رو خاموش کرده بودم مادرم رو صدا کرد از گلوش چیزی بالا میومد فکر کردم خلطه ولی وقتی برق رو روشن کردم لخته های خون بود که از دهنش بیرون میمومد اومم بگیرمش خون از دماغش فواره زد با یه نفس عمیق روی دستم پرواز کرد و من نتونستم هیچکاری بکنم.برای اومدن امبولانس 100 تا 200 متری بیرون خونمونو میدویدم ولی دیگه دیر شده بود.اتاقمونو خون برداشته بود.تو بیمارستان بود که فهمیدم دیگه یتیم شدم.

as

پدر من هم روی دستهام جون داد.پدرم 3 سال به سختی نفس میکشید.ریه اش دیگه از بین رفته بود.دکترا جوابش کردن.دیگه شیمی درمانی هم جواب نمیداد.1 سال بود که منو مادرم خونه و بیارستان باهاش بودیم.دیگه فقط پدر و پسر نبودیم رفیق هم بودیم.ساعت 3 صبح هنوز بیدار بودم ولی برق اتاق رو خاموش کرده بودم مادرم رو صدا کرد از گلوش چیزی بالا میومد فکر کردم خلطه ولی وقتی برق رو روشن کردم لخته های خون بود که از دهنش بیرون میمومد اومم بگیرمش خون از دماغش فواره زد با یه نفس عمیق روی دستم پرواز کرد و من نتونستم هیچکاری بکنم.برای اومدن امبولانس 100 تا 200 متری بیرون خونمونو میدویدم ولی دیگه دیر شده بود.اتاقمونو خون برداشته بود.تو بیمارستان بود که فهمیدم دیگه یتیم شدم.

شیرین

بابایی منم جلوچشام جون داد[ناراحت]

سماء

من یتیم [اضطراب][وحشتناک][گریه][سوال][ساکت][ناراحت][کلافه][خنثی][متفکر] (هستم _نیستم ) اگه گفتی خوب معلومه هستم مادر _پدر تصادف کردن 10 سالم بود چند سال دوستام همدمم بودن حالا هم خونمن خیلی خیلی سخته تنهایی امیدوارم کسی به این حالت دچار نشه [شرمنده][شرمنده][فرشته][گریه] [وحشتناک][گل]

شیما

پدر ومادرم از هم جدا شدن حالم ازبابام بهم می خوره [سبز][سبز][شکست][قهر][ناراحت] دوست دارم بمیرم [سبز]

....

سلام خوبی؟؟ببخش از اینکه بی نام ونشان اومدم.یه سوال داشتم! این متن از خودته؟؟منظورم میشه با اجازه ازش بگیرم. خواستم اجازه بگیرم اگه از خودت نیست بگیرم؟؟ بازم ببخشید.ممنون میشم جوابم بنویسی.

فاطیما

فردا بیستمین سالگرد پدرمه با اجازت این متنتو برداشتم برای وبم. بیا نظر بده

مطهره

سلام...حرفهای دل منو نوشتی دمت گرم

احمد

چه جوری می تونم متن زیبای شما را با صدای بلند بخونم که همه اونایی که پدردارن قدرشونو بدونند و مردانه برن پاشونو ببوسن ، بخدا یه هفته است از بابام سرنزدم ...

محبوبه

سلام ... من باهات هدردم ... مطالبت خیلی قشنگن ... منم یه دنیا دارم که حرفای دلمو توش می نویسم ... دنیای بی بابایی می تونی بهش سر بزنی ...